دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من


 به وبلاگ من خوش اومدید!

*این جا فقط و فقط خودم مینویسم . هیچ مطلبی کپی نیست به خاطر همین وبلاگ قفله.

*.اگه یه مطلبی کپی بود متنش رو داخل نظرات همون پست میزارم.

*.لطفا خسیس نباشین و یه نظر کوچیک بدید !

پشت کلمات کلیدی این وبلاگ چیزی متفاوت تری از انجه که شما می اندیشید پنهان شده! از ان ها استفاده کنید (مثلا "عصبانی" یعنی راجب چیزی که عصبانیم کرده نوشتم)

* برای دریافت اطلاعات در مورد بورسیه تحصیلی و سازمان UWC به این آدرس مراجعه کنید. :)

ممنون.

 

 

                                             

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٧/٥/٢٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

just wanna get the hell out of here.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/٢/٢۱ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

اخیش خیالم راحت شد!

نامه کارج بالاخره اومد من رسما UWCی اشدم!

دیگه خیالم راحت شد و ایترسش از بین رفت

داشتیم میرفتیم سبز میدون برای لباس محلی لحظه اخر چک کردم ببینم میل گود ریدز نیومده که دیدم نامه کالج اومده و بسی شاد شدم!

ای ام هپیییییی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/٢/٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

امروز با مادرجون رفتیم پارچه لباس محلی خریدیم😊

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/٢/٧ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

خوندنش خیلی خوشحالم میکنه!
کلی صبر کردم تا اینو بنویسم.
حس خوبی برام داره خوندش بهم روحیه میده!
این که دارم به کجا میرسم! این که چه طور تمام مشکلات رو پشت سر گذاشتم و بالاخره دارم به چیزایی که میخوام میرسم.
بالاخره توی مدرسه ای دارم وارد میشم که همیشه توی رویاهام میدیدم و این استارت کار برای بقیه چیز هاست!
و الان خوش حالم! فقط میتونم بگم خدایا شکرت🙏
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/٢/٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

امروز یک سورپرایز خیلی خوب داشتم!
همه چیز اتفاقی شد مثل این که اول میخواستیم بریم روی 33 پل ولی بعد قرار شد اولش یک دوری بزنیم و بعد بریم روی پل خلاصه ما در راه توریست های چینی رو دیدیم و گپی راجب هنگ کنگ زدیم کلا دیگه اصراری به صحبت با کسی نداشتم تا نصفه های پل رفیم و خواستن برگردن که من اصرار کردم بریم جلوتر کنار یکی از دالون ها ایستاده بودیم که یک خانم خیلی سفت دیوار رو چسبیده بود و پایین رو نگاه میکرد اومد این ور بهش گفتیم چرا انقدر میترسی!؟ که معلوم شد توریست از آمریکا جنوبی (پرو) هستش و داشتم میکفتم من خیلی اون کشورای اون سمت رو دوست دارم و این حرفا و بحث مسافرت شد که گفتم دارم میرم هنگ کنگ اول اسم سازمان رو نگفته بودم بعد گفتم بزار بپرسم ببینم اون سمت مردم چه قدر اشنایی دارن با سازمان خلاصه همین که گفتم UWC دیدم هیجان زده شد گفت وای واقعا و همسرش رو صدا کرد که من قبول شدم و معلوم شد همسرش و دوستش هر دو فارغ التحصیل آتلانتیک کالج هستن ! و اون هنوز توی تشکیلاته اجوکیشن بورد فکر کنم حتی گفت مدیر کالج  من رو هفته دیگه میبینه!😅
خلاصه همه واقعا هیجان زده شدیم هم من از دیدن اونا هم اونا از دیدن من! حتی یک خانم ایرانی که همسر دوستشون بود همراهشون بود که خیلی به من تبریک گفت.خیلی افراد خونگرم و دوست داشتنی بودن واقعا شب خوبی داشتم خیلی جالبه جایی که هیچ کس اسم سازمان رو هم نشنیده خیلی اتفاقی همچین افرادی رو ملاقات میکنی چون از هر زاویه نگاه میکنم یه اتفاق واقعا تصادفی بود! من اصلا در پوست خودم نمیگنجیدم از هیجان
! خیلی خوش حالم که بخشی از این خانواده قراره باشم!
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٦/۱/٢٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

این همون داستانی هست که برنده مقام سوم کشور شده.

 

"نویسنده" 

جمعه است...

دوباره جمعه است...یک جمعه زمستانی...از آن جمعه های خاکستری که تا چشم بر هم میزنی شب شده است! ار آن بعد از ظهر هایی که احتمالا خود شادی هم غمگین است! پرنده ها عبوسانه در آسمان تیره پرواز میکنند و مردم مثل همیشه...خُب زنده اند!

کتری سوت می کشد...

کاغذ مچاله شده دیگری به سمت سطل پرواز می کند؛انگار که تنها نقطه اوج نوشته درونش همین پرواز یک متری است.

حال "نویسنده" گرفته است...! دستانش را میان موهای ژولیده سیاهش بازی میدهد به امید ان که شاید واقعا از استحکاک آن باعث جرقه ای در ذهنش بشود!

کتری سوت میکشد...

قلم را به گوشه ای از میز تحریرش میغلتاند و سراغ کتری میرود.از معدود استکان های تمیز یکی را برداشته و چایی پررنگی برای خود می ریزد. بر روی میز و صندلی کنار مینشیند و به بخار چایی خیره میشود...انگار امروز بخار چای هم ذوق رقصیدن ندارد!

چشمش به پاکت های پستی می افتد؛ پیغام های درونشان دوباره برایش یادآوری می شوند. رسما کل زندگی اش را تهدید به قطع کرده اند! آب و برق که سهل است!

یکی از نامه ها با کمال احترام از طرف انتشارات جدید گفته است که متاسفانه کتاب شما در حد معیار های ما نمی باشد و درخواست حمایت و پشتیبانی مالی را رد کرده بودند. اگر چه حسی به او می گفت که "حمایت مالی" با "حد معیار" ناشر رابطه خاصی دارد!

بکی دیگر هم با احترامی بیشتر اعلام داشته که فروش کتاب آخر شما زیر خط فقر بوده و قرار دادشان فسخ و چاپ کتاب متوقف میشود و البته با زبان بی زبانی هم گفته بود که برو خدا را شکر کن درخواست خسارت مالی از تو نداریم!

انگار امروز حتی چایی هم نمیتواند گرمای خود را به مدت زیاد حفظ کند چایی را خیره به دنیای حاکستری بیرون می نوشد.

قبل از این که به سراغ کاغذ هایش برود متوجه چشمک پیغامگیر تلفن می شود. دکمه را میزند و صدا های ضبط شده به نوبت پخش میشوند. اولی صاحبخانه است که از پشت خط فریاد میزند تا چند روز دیگر می آید و اگر اجاره حاضر نباشد او میداند و وسایلش!

و بعد از آن هم یکی دو نفر طلبکار،که آنچان حرف می زدند که آدم یک لحظه دارایی هایی که داشتند را فراموش می کرد و باورش میشد که واقعا محتاج آن چندر غازی هستند که به دست او قرض است!

می دانست که خدا را شکر آن ها مشکل مالی ندارند و فقط دیده اند که زندگی شخص بیچاره اش در سراشیبی افتاده و به جای کمک حمله کرده اند که مبادا سرشان بی کلاه بماند!

پیغام آخر قلبش را لرزاند...

بانویی که ار او شکایت میکرد و خط و نشان میکشید که اگر بخواهد به هر بهانه ای جدایی را به تاخیر بیندازد چه بر سرش میاورد! کسی نیست بگوید خانم! اون مهمترین از دست دادنی اش را ازدست داده...دیگر چه می خواهی از او بگیری!؟

خاطرات در ذهنش موج میزند؛ روز های کهنه به یادش می آیند:

دختری که لبخند میزند....قول هایی که به یکدیگر میدهند....عشق!....حرارتی شیرین!....پیمانی که میگوید تحت هر شرایطی به یکدیگر وفادار می مانند.....چشمانی که از شور میدرخشد!....یک روز آفتابی که خورشید میخندد....همه چیز طراوت دارد انگار که گل ها،درختان،حتی چمن ها! تمام طبیعت....

انگار که تمام طبیعت با آوای عشق آن دو می رقصید! آتش فروزانی که جز شعله ای کوچک جیزی از آن باقی نمانده بود....

همسری که محبت ناگهان از دلش پرید...!

روزی که فریاد کشید از او و نوشته هایش بیزار است انگار نه انگار که او همان دخترک زیبایی بود که همیشه به او اصرار     می کرد که شعر و نوشته هایش را برای او بخواند...

چه شعر هایی که برایش نگفته بود؛ و چه درد بزرگی که او برگه های نکه تکه شده ی آن شعر ها را بر سرش ریخت....

عشق معشوقش پر کشید درست بعد ا آن که کتاب دومش موفقیتی نیافت. بیشتر سود کتاب اول را به پای این کتاب گذاشته بودند. در یک لحظه دنیایی که او را دیروز در آغوش گرفته بود و آینده ای روشن به او نشان میداد از این رو به آن رو شده بود و حالا داشت او را پس میزد...

تصاویر دوباره جلوی چشماش زنده شدند.... چمدانی که بسته شد....عشقی که از در بیرون رفت و زندگی سرد تر از قبل برای او باقی گذاشت...

دوباره به سراغ کاغذ هایش میرود. هر جمله ای که می نویسد به نظرش بد تر از جمله قبلیست! کاغذ های مچاله شده یکی یکی در سطل جا میگیرند از حرصش قلم را به گوشه ی دیگر اتاق پرت میکند.

کلافه و بی هدف در اتاق میچرخد؛سرش از این همه فکر در حال انفجار است! خود را برای چیز هایی که دلیلش را          نمی دانست برای برای چند هزارم سرزنش میکرد. چه شد؟ چرا ناگهان ورق روزگار به ضرر او برگشت؟ کجای راهش را اشتباه رفته بود؟ مردمی که تا دیروز کتاب او از دستشان به زمین نمیآمد چه طور ناگهان او زا فراموش کردند؟ روزی هزار بار این ها را از خودش میپرسد.

نگاهش به قاب عکسی دوستانه روی میز افتاد...

رفقایی که تا چندی پیش همیشه با هم خوش بودند و حالا آن ها هم ناگهان غیبشان زده بود یکی از آن ها حتی پاسخ تبریک تولدی که برایش فرستاده بود را نداده بود و یکی دیگر هم برای محکم کاری یک روز زنگ زده بود و از زندگی سختش برای او گفته و تقاضای مقداری قرض کرده بود!

آهی کشید و سیگاری روشن کرد. دود چرخان بالا رفت و بوی سیگار برا چند صدمین بار خانه را در بر گرفت.....قبلا اگر دودی در خانه بلند میشد دود عود بود اگر عطری خانه را پر میکرد عطر عود و غذای خانم خانه بود...

خانم خانه....بغض دوباره گلویش را گرفت...

سیگار را بر روی ظرفی خاموش کرد و قلمی دیگر برداشت....نوشت.....خط زد......نوشت.......پاره کرد.........نوشت......دور انداخت......نوشت.......از عصبانیت کاغذ ها و وسایل روی میز را به اطراف بخش کرد. جنینوار خود را روی صدنلی مچاله کرد و سرش را بین دستانش فشرد تا شاید آرام شود.

چند دقیقه گذشت اشک از چشمانش می چکید....اشک هایش را پاک کرد و کاغذ دیگری برداشت....این یکی دیگر نباید خط میخورد...! نوشته آخر باید خوب می بود...!

تمام حرف هایی که درون دلش مانده بود نوشت...تمام حرف هایی که می خواست خوانندگان آن نوشته بدانند. تمام چیز هایی که در ذهنش بود به کاغذ پیوستند...

دقایقی بعد قرص های رنگی در دستش بودند گویی تنها چیز هایی که در آن روز رنگی بود همان قرص ها بودند! دل را به دریا زد و نفس عمیقی کشید....اول قرص ها و بعد لیوانی آب...به تخت خواب رفت و چشم هایش را بست.

ولی این با دیگر ساعتش را کوک نکرد...

***

سه شنبه صبح روزنامه ها خبر مرگ نویسنده گرانقدر را دادند...گفته شد گه صاحب خانه اش روز قبل یرای احوالپرسی! نزد او رفته وقتی دیده است که او در را باز نمی کند نگران شده! و به کمک کلید ساز در را باز کرده و جسد او را در تخت خواب یافته...

سیل تسلیت ها فصای مجازی را پر میکند و این مصیبت وارده بر جامعه نویسندگان را تسلیت می گویند. همه از زیبایی نوشته هایش حرف می زنند و قسمت ها و جمله هایی از کتاب های  دست به دست در اینترنت میچرخد. فروش کتاب هایش ناگهان چند برار میشود و انتشاراتش اعلام میکند که به علت استقبال زیاد کتاب ها دوباره به زیر خط چاپ میروند و قرار است نوشته های پراکنده ای که در خانه اش یافت شده نیز به صورت مجموعه ای جدا چاپ شود.

همسرش جواب رسانه ها را نمیدهد. همه برای او دلسوزی میکنند و غم وارده بر او را بسی سخت و گران میخوانند. رفقایش مدام از دورانی که با او بودند سخن میگفتند که چه قدر انسان خاصی بوده همیشه احساس میکردند که این روح بزرگ در این جسم مادی در تنگنا است؛و با مرگش بالاخره روح بزرگ و لطیفش آزاد شده!

 حتی مصاحبه ای با یکی از همکلاسی های دوران نوجوانی اش صورت گرفت که شخص مصاحبه کننده بسیار از فضایل اخلاقی و ادبی او در آن دوران سخن گفت و او را بسیار گرامی داشت اندوه خورد که دنیا او را زود از دست داده!

کتاب هایش را میشد در دست همه دید. در کافی شاپ ها جوانک های روشنفکر کتاب او را در دست داشتند و قهوه تلخ سفارش میدادند! در داخل کشور چند جایزه ای ادبی برد و کاندید جایزه ای در جشنواره های خارجی شد!

مراسم خاک سپاری با شکوهی برای او برگزار شد که مردامان زیادی از سراسر کشور در آن شرکت کردند و در ضمن مراسم مدام ذکر خیر مرحوم و قلم استوارش و تفکرات عمیق او بود و بعضی به خود می نازیدند که چندین بار کتاب هایش را خوانده اند اما همچنان تشنه نوشته های پر محتوای او هستند!

وصیت نامه او هیچ وقت برای عموم مردم خوانده نشد گفتند که خصوصی بوده صلاح ندانستند کسی جز خانواده اش آن را بخواند!

"نویسنده" یک اسطوره شد...

قهرمانی که درزندگی تنها مانده بود اما هنگام مرگ تمام دنیا او را میشناخت...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/۱/٢٤ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

هنگ کنگ قبول شدم!

اضلا فکر نمیکردم یه روزی بخوام برم هنگ کنگ درس بخونم! 

خونه مامان اینا بودیم ساعت دور وبر 10،11 بود من که کلا بیخیال شده بودم بعد 5 روز و داشتم سریال مدرن فمیلی میدیدم:) که ت بهم زنگ زد فکر کردم سر یه جریان دیگس که زنگ زده و اومدم توی حال گوشی رو بردارم که گفت شیدا جواب ها اومد! یعنی تا از حال رفتم داخل اتاق و ایمیل رو باز کردم صد بار مردم و زنده شدم! قلبم روی هزار میزد به نفس نفس افتاده بودم! اصلا جرات نداشتم ایمیل رو باز کنم! قشنگ تا نیم ساعت بعد معدم درد میکرد! همین الانم که دارم بهش فکر میکنم معدم درد میگیره!

ولی خیلی خوش حال شدم خیلی خوب بود الان من هم یه بار قبول نشدن رو به لطف شوخی بچه ها تجربه کردم و هم قبول شدن رو و میدونم چه قدر بده که رد بشی و خیلی ناراخت بقیه هستم.

6 نفر قبول شدیم هنگ کنگ ایتالیا بوسنی ارمنستان و 2 نفرم هند!

ولی واقعا جای خوبی افتادم و خیلی خوش حالم:))))))))

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٦ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

اصولا فرد جایزه ای! نیستم یعنی برای جایزه کاری رو انجام نمیدم! به نظرم نیت خوب مهمه و هر فعالیتی دارم هم بر همین مبناست.
ولی انها جایزه ای که واقعا دلم میخواد به روز بهم اهدا بشه همین جایزه صلح نوبل هست! و یکی از دلایلی هم که واقعا دلم میخواد این جایزه رو بگیرم اینه که دیدن این جایزه در دست من آرزوی عزیزترین فرد زندگیمه❤
وگرنه آدم باید هرکاری رو با خلوص قلب انجام بده نه برای پاداش!
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱۳ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

گربه برای مد نیست!
اقا حیلی جالبه من هر کاری که میکنم فرداش میبینم مد شده😐
نمونش همین گربه ها!
من خودم همیشه دلم یک حیوون خونگی میخواست اول هم تصمیم به اوردن یک سگ داشتیم ولی دیدیم که واقعا نمیشه توی طبقه چهارم یک اپارتمان 15 واحده یک سگ نگه داشت! برای همین گربه رو انتخاب کردیم!
چند وقت بعد میبینم اینستا رو رفرش میزنی فقط گربه میاد بالا! از اون ور یکی عکس با گربه رو حرام اعلام میکنه! یکی اعتراض میکنه و...!
ولی واقعا خنده داره که یک سری برای کلاس و مد و پز دادن میرن سراغ یک حیوون. 
نکنید! این بیچاره ها برای پز نیستن! نیاز به محبت دارن! اگه واقعا برای خودتون و با عشق سراغ یه حیوون میرید،نرید!
چون نمیتونید از پسش بر نمیاید نگهداری از یک حیوون کار آسونی نیست دقیقا مثل یه بچه هستن باید همش حواس ادم بهشون باشه! و نمیتونید نیازاش رو براورده کنید و از پسش بر نمیاید و آخر سر حیوونی که خونگی شده رو یا داخل خیابون ول میکنید که دوام نمیاره و اذیت میشه یا هی از دست این صاحب به یک صاحب دیگه رد و بدل میشه که باعث میشه افسرده و ناراحن بشن! و هیچ کدوم این ها کار درستی نیست! 
پس برای پز دادن خودتون این مظلوم ها رو اذیت نکنید! هیچ چیز جز خود شما شخصیت شما رو نمیسازه!
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱۳ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

برای خودم تقویم درست کردم تا اول مارچ 😐
با خودم میگم یعنی میشه بشه.....آتلانتیک هم بشه!😅
بعد صدای درونم میگه: قناعت دخترم....قناعت داشته باش!
من میگم: هر جا بشه من قبول دارم و خوشحالم که عضوی از این مجموعه باشم! برام مهم نیست کجا! اخه همه یک هدف دارن و سیستمشون مثل همه ولی خب اگه اتلانتیک بشه خیلی بیشتر خوشحال میشم خیلی بیشتر به من میاد همه فعالیتاش!
و صدای درونم میگه: ایشالله دختر ایشالله!
(شما هم زیاد به یه چیز فکر کنید این طوری میشید😅😐) ولی خدایی اتلانتیک خیلی به من میخوره اون مباحث اموزشی درباره سیاست و جامعه و غیره و مخصوصا فعالیت های خیریه بسیار بسیار زیادش!
کلا کارم این شده میرم سایت اتلانتیک رو باز میکنم کلی هیجان زده میشم و بعد سایتو میبندم😐😅
ولی خب خدایا من هر جایی که اسمم در بیاد خوشحالم فقط دربیاد! خیلی برام مهمه که از طرف UWC بشه، چون به نظرم هیج جا مثل اون نمیشه🙏
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱۳ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

یک سری هستن که انتقاد میکنن نسبت به درخت کریسمس که چرا غرب گرایی میکنیم!؟
به نظر من این غرب گرایی نیست این به نماده برای شادی! وقتی میبینیم لنا با این درخت انقدر خوش حال میشه چرا نزاریم!؟ وقتی با تزیین کردنش کلی سرگرم میشیم چرا نزاریم!؟ وقتی 100 بار گربه تمام تزیین ها رو میکشه پایین و ما باز هم با شوق اونا رو سر جاشون میچینیم چرا درخت نزاریم!؟
به نظر من چیزی که باعث خوشحالیت میشه و به کسی هم آسیبی نمیزنه رو نباید از خودت دریغ کنی!
البته امروزه درسته اکثریت برای مد و جلب توجه این کار رو میکنن ولی هنوز هستیم کسایی که فقط برای دل خودمون درخت کریسمس میزاریم!
ما سنت های ایرانی خودمون مثل عید نوروز دو تمام و کمال به جا میاریم چه عیبی داره که یه چیز دیگه هم که مثل نوروز باعث شادی و نشاط هستش انجام بدیم!؟
البته بگم تظاهر و کلاس گذاشتن اصلا قابل قبول نیست! درخت شخصیت نمیاره! خود آدم برای خودش شخصیت میسازه!
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

خیلی جالبه!

داشتم نماز میخوندم در اتاقا باز بود. نیکو (گربه) اومد دم در گفتم وای حالا میاد روی جا نماز و بهم میریزه.دیدم که همون دم در ایستاد و فقط با دقت من رو نگاه کرد و جلو نیومد!

تا ذکر اخر رو نگفتم از جاش حرکت نکرد و دقیقا وقتی کلمه اخر اموم شد اومد تو.

برام جالب بود...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٥/٩/٢٧ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

خدایا شکرت خیلی ممنون !

مرحله اول رو رد کردم میرم برای مرحله دوم

خدایا خودت کمکم کن!

قرار بود دیروز جوابش بیاد ولی 2 صبح امروز اومد! 

ولی M قبول نشد و خیلی ناراحت شدم الانم دارم میرم پیشش

امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٥/٩/٢٦ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

خدایا لطفا لطفا لطفا خودت میدونی که چه قدر این رو میخوام خودت میدونی که با تمام تمام ذرات وجودم این رو میخوام خودت کمکم من خودت راهن رو هموار کن من دارم تلاشم رو میکنم تو هم کمکم کن میدونم سختی داره و قرار نیست همه چیز آسون باشه ولی من همه چیزش رو قبول دارم برای آینده بهتر همش رو به جون خریدم...لطفا ازت خواهش میکنم کمک کن که بشه خیلی امید دارم امیدم رو ناامید نکن. خدایا میدونم که بهترین بندت نیستم میدونم که اشتباهاتی داشتم ولی لطفا به این بنده کوچیکت کمک کن . تو تنها کسی هستی که میشه ازش کمک خواست و میتونه کمک کنه التماس میکنم که من رو رها نکن....

تنها تو را میجویم و تنها از تو کمک میخواهم.....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٥/٩/۱٤ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

میخواهم بروم ان سر کوهسار ها
به سفری دور و اتمامش نا معلوم
میخواهم برم در هوا و عطری جدید
و دیده هایش بر من غریب
ان دوردست ها شهریست
که در ان این دو روزه میگذرد
مردمانی دارد
از جنس خاک
که لبانم هرگز
نامشان را مگفت
چشم هایم 
لبخندشان را مدید
گوش هایم
گریه شان را مشنید
و صیرت ایشان
با دلم دیده مشد
خستم زین شهر کهنه خسته ام
تجربه ای جدید باید یافت
حتی گر ماه ها و سال ها کشد
پشت دریا و کوه باشد راه
باز هم باید رفت
باز هم باید دید
2 شهریور
12 شب

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٥/٩/٩ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

الان تنها توی خونه،پای لپتاب نشستم؛اهنگی نمیدونم از کجا اومده گوش میدم(احتمالا بابا فرستاده) و بستنی مثلا معجون میخورم...

حس عجیبی داره...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۳٠ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٥/۸/٢۸ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

چرا قبل از انجام هر کاری و گفتن هر حرفی فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟ چرا فکر نمیکنید!؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/٢٦ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین