دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

 

قبلش بگم که تولد مامان و بابام پشت سر همه یعنی اول مامانم تولدشه روز بعدش بابام

خوب بابام یه دوستی توی تهران داره که با هم صمیمین 

یه روز رفتیم خونشون گفتن برنامه بزاریم برین پارک ما هم قبول کردیم تازه شبم دیر وقت شد مجبور شدیم خونشون بمونیم

صبح هم که خواستیم بریم اصرار اصرار که شب دوباره بیاین خونمون خانومشم هی به مامانم میگفت خواهرم میخواد ببینتد دختر خواهرم میخواد شیدا رو ببینه و خلاصه مجبورمون کردن بیایم خونشون شب 

منم ناراضی میگفتم بهشون بگید واسه شام نمیایم! 

ولی گفتن زشته و بازم لطف میکنن دعوت کردن و این چیزا!

خلاصه ما رفتیم خونشون دیدیم همه خواهر برادار خانومش هستن کلا شلوغه

بعد نیم ساعت دیدیم پسرشون یه کیک اورد بعد مامانمم پرسید تولد کیه ؟؟؟

گفت تولد خودتونه دیگه!

بله جالب اینه که فقت مامانم یادش بود که تولدشونه من و بابام یادمون نبود!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین