دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

خوب روز اول که رفتیم اول یه خوانوم مسنی اومد گفت دبیر دینی عربیم و اینا منم خوش حال که اخ جون مثل معلم پارسالی نیست ( البته دبیر عربیمون که نبود یکی دیگه اومد شاید معلم دینی باشه چون معلما هنوز مشخص نیست)

زنگ دومم که دبیر زبان اومد که اونم معلوم نست دبیرمون باشه یا نه چون یه نفر دیگه دفعه بعد اومد سرمون اون زنگ کار خاصی نکردیم و دوتا سوال از پارسال پرید

و اما زنگ اخر!!!!

معلم حرفه اومد که امیدوارم همونم معلممون بمونه !

هر چی سوال میپرسید من جواب میدادم! بعد چند تا سوال بهم گفت عزیزم  بزار کلاس مشارکتیه!!!

بعد از این که چند تا دیگه سوال پرسید منم دوباره جواب دادم!!! گفت گروه های چهار نفری بشین ده تاسوال از کتاب پارسال که یادتون هست بنویسید بعدش بلند شد و توی کلاس قدم زد ( مثل همه معلما!!! ) و اومد بالا سر منو گروهم و گفت همتون سوال در بیارین همرو یه نفر نگه ها!!! ( البته بازم من همه رو گفتم!!! )

نزدیکای اخر زنگ معاون اومد گفت کیا میخوان نماینده بشن؟؟؟

منم همین طوری دستم رو بردم بالا اسم یه نفر رو نوشت میخواست نفر بعدی رو انتخواب کنه یهو معلمه به من گفت : اسمت چی بود گفتم شیدا رشیدی ( پس میگفتم پشمک!!! ) بعد به معاونمون گفت خنم بروم اسم اینو بنویس!!!

و اینطور شد که معلم حرفه از ما خیلی خوشش اومد و الکی الکی نماینده شدیم!

................................................................................................................

پ.ن1: اینطور که من درس میخونم میشم سوگلی معلما همه بچه ها هم بهم چیز میگن!!! یه دشمن واسه خودمون درست منیم محض تفریح!

پ.ن2:نمونه حرف های بچه ها ( شیدا سوگلی! _ شیدا همیشه حاظر! _ شیدا... )

پ.ن3: فردا صبحش اومدم گفتم بچه ها ساکت اول صبحی حوصله نداریم! یکی گفت تو که حوصله نداری چرا مبصر شدی؟؟

گفتم: چمیدونم ما الکی الکی دستومون رو بردیم بالا دیدیم راستی راستی نماینده شدیم! والا!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین