دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

خوب بلاخره یه روز مامانم من و بابام رو فرستاد بیرون برای خرید مانتو برای من!

چند تا مغازه دیدیم ولی همه سارافونی بودن که خودم داشتم تا نزدیکای چهار راه رفتیم توی یه مغازه که پول خون باباشون رو میگیرن! و انجا با قیمت های نجومی مواجه شدیم

ولی بند از یکی از پالتو ها خوشم اومد تنمم کردم پدر هم پسدید و خلاصه 97 هزار تومان ناقابل ! مانتو پالتو خردیم

توی راه برگشت نمیدونم چی شد که بابام یهو گفت تو کفش نمیخوای؟؟؟

منم از خدا خواسته گفتم چرا بریم فردوسی؟؟؟ ( محل بازار در شاهین شهر!)

دشت میگفت نه گفتم: با دخترت اومدی بیرون بهت خوش میگذره ( البته به من بیشتر در زمینه ی خرید خوش میگذره!!!) من میرم پالتوزرو میزارم بالا اماده میشم بریم یه عکس بگیریم سر کوچه ون یه عکسم میخوام بعد بریم فردوسی.

... و بلاخره راضیش کردم!

رفتم بالا همون پالتو هرو پوشیدم یه کرمی هم زدم (من ارایش نمیکنم ) و رفتم پایین عکس گرفتیم و رفتیم فردوسی( یه عکس خوشگلی هم شد!)

اونجا اول یه کفش باله خریدم بعد همون مغازه یه کفش ورزشی هم گرفتم ( همون جوری که بابام دوست داره ! همرو یه جا خیلی سریع خریدم!)

بعدش رفتیم یه سری تخت و کمد دیدیم بعد دو سال بالاخره با هم روی یه سرویس به توافق رسیدیم فقط مامانم باید بپسنده!

. خلاصه اون روز یه 150-60 هزار تومان خرج روی دست پدر جان گزاشتیم!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین