دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

شهریور ساعت 6 صبح رفتیم بیمارستان تا لنا خانم به دنیا بیاد ساعت 8و9 بود تابالاخره مامانم رو بردن به بخش وما اخر نفهمیدیم که کی رفت اتاق عمل چون مثلا مامانم نیم ساعت بود از اتاق عمل اومده بود بیرون ولی تلوزیون اطلاعت میگفت هنوز تو اتاق عمل. باهزار زور التماس دوربین رو دادیم به یه نفر که داخل اتاق فیلم بگیره اما فقط 7-8 دیقه درست فیلم گرفته بود ، چون چندیقه که بلد نبود با دوربین به اون سادگی کار کنه بعد از این که یاد گرفت یه چند دقیقه فیلم گرفت وخانم پاش پیچ خورد افتاد زمین و از اتاق عمل با ویلچیر بردنش رادیولوژی .

هالامن تو خیالاتم یه دختر بور بود اما وقتی فیلم رو دیدم ، دیدم که بله دختیست با مو های زیاد سیاه البته دیگه زیاد بور نبودنش مهم نبود.

بالاخره گذاشتن بریم بالا ومن وقتی لنا رو دیدم دیگه بعد از 4سال انتظار تاب نیوردم و از خوش حالی گریم گرفت

اگر چه لنا ساعت 10:45 دقیقه به دنیا اومد اما ما تا ساعت6و7 بیمارستان بودیم وبعدش رفتیم خنهی عموم ومن تا اخرین لحظه ای که بیدار بودم به مامانمزنگ میزدم.

.

.

الان 5 ماه از اون موقع گذشته و اینم دو عکس لنا خانم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین