دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

چند روز پیش اخرین روزی بود که 8 ساعت توی مدرسه بودیم بچه ها توی بغل هم گریه میکردن( البته یه دقیقه بعد هیچ اثری از گریه دیده نمیشد!) اما من باید برایکی گریه میکردم؟

شاید برای کسی که روی صندلیم ادامس چسبوند

یا اون کسی که به خاطر رفتاری که داشت از سرود بیرونش کردم و کلا دیگه همش کنایه میزد( البته قبلش هم همین طور بود چی کشیدم وقتی بغل دستیم بود!)

یا کسایی که اگه یه ورقه کلا سور ای هوایی بهشون نمیدادی قطع رابطه میکردن و خسیس می شدم ولی اگه یه مداد میخواستم نداشتن ولی وقتی خانم میخواست با مارک های مختلف رو میکردن؟

یا اون هایی که یه روز بهم گفتن تو یه ذره عقل داری اونم گذاشتی واسه درس خوندن و وقتی با هاشون تا خونمون میومدم باید گوش هامو میگرفتم؟

مشکلشون اینه که من به قول خودشون خیلی مثبتم( بچه های فامیل هم اینو میگن چون برای هر کاری اجازه میگیرم) که شنبه راجب جایی که رفته بودیم یا چیز جالبی که برام اتفاق افتاد میگم و اونا یواشکی صحبت کردن با یه پسر(به روشونم که میاری بهشون بر میخوره!)

ولی من اون روز خوش حال بودم نه چون درس تموم چون این بچه ها تموم!

پ . ن وقتی مامانم در مورد چیز های بالا نصیحتم میکنه انقدر حرصم میگیره

پ . ن معمولا این علامت برای پس نتیجه میگیریمه ولی خیلی جا ها به کار میره جریان چیه؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین