دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

سلام خوبین؟؟؟

خوب ما یه سفر یکی دو روزه داشتیم به دهاقان خونه ی دیویست ساله ی مادر بزرگ مامانم جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت

از اصفهان تا اونجا حدود 1/5 راهه وقتی رسیدیم مادر بزرگ رو اونجا پیاده کردیم رفتیم نا ناغان( البته این سفر به خاطر مامانبزرگ مامانم بود که بیاد خونش که خاله مامانم به بابام پیشنهاد داد با هم بریم بابام همون موقع هم یکی از اشنا هامون پیشنهاد داد که شب بریم تو باغ اونها که ناغان بود بخوابیم ما هم انقدر تو گوش این خاله مامانم خوندیم تو هم بیا برای یه شب ننجون(مامان بزرک مامانم ) رو تنها بذاره بیاد باما البته ما فردا ظهر برگشتیم که تنها نباشه )

خلاصه ما شب رفتیم اونجا والبته از نیش پشه ها هم بهرهمند شدیم!!! ظهرم که کباب ها رو نوش جان کردیم وبرگشتیم (هیشکی مثل بابام کباب نمیکنه! )

وقتی برگشتیم دهاقان تا حالا اونجارو انقدر سوت و کور ندیده بودم هر سال دم حیاط یه عالمه ماشین بود از توی خونه هم سر رو صدا میومد ولی این سری ساکت بود. دقت که کردم دیدم هر جای این خونه رو دست بذاری خاطرس از گنجش گرفته که یواشکی رفتیم سرش تا سقفش که هر سال پر انگور بود. حالا بگو من ده دوازده ساله شهریور میومدم اینجا خوده ننجون یا خاله ( همون خاله مامانم ) چه قدر خاطره دارن. همون شب خاله چه قدر خاطره از این جا و باباش گفت منم که کلی خندیدم با اونا. فرداشم رفتیم حموم عمومی!!!

این سری فرقش این بود که نه کسی اون جا بود و نه باغی بود چون باغ رو پارسال فروختن ( اون عکسایی که بالا درخت بودم مال باغ بود ) ولی بازم خوش گذشت کلا اونجا هر جوری بری خوبه.

پ.ن:عکسارو بعدن میذارم 

دارم همش خدا خدا میکنم دوباره همه شهریور جمع بشن

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین