دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

تولدم مبارک...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٧ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

امسال دقت نشد تولد خودم و وبلاگ رو تبریک بگم....

27 تیر تولد خودم و وبلاگ پس آ پس مبارک!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

امروز تولد مامانم بود.

رفتیم کوه صفه خیلی هم خوش گذشت 

بعدش رفتیم خونه مامان بزرگم اونم بعد چند وقت کیک و شیرینی درست کرده بود که من خیلی دوست دارم

مامانی تولدت مبارک

خیلی دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

امروز تولد 13 سالگی من و 2 سالکی وبلاگمه!!!!

اینم کادوی خودم:

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

فقط 2 روز دیگه به تولد من و وبلاگم باقی مونده!!!هورا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

لنا گلم تولد یک سالگیت مبارک

خیلی دوست دارم مرسی که توی این یه سال باعث شادیمون شدی

قلب   هورا  هورا هورا هورا

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٦/۳۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

 

قبلش بگم که تولد مامان و بابام پشت سر همه یعنی اول مامانم تولدشه روز بعدش بابام

خوب بابام یه دوستی توی تهران داره که با هم صمیمین 

یه روز رفتیم خونشون گفتن برنامه بزاریم برین پارک ما هم قبول کردیم تازه شبم دیر وقت شد مجبور شدیم خونشون بمونیم

صبح هم که خواستیم بریم اصرار اصرار که شب دوباره بیاین خونمون خانومشم هی به مامانم میگفت خواهرم میخواد ببینتد دختر خواهرم میخواد شیدا رو ببینه و خلاصه مجبورمون کردن بیایم خونشون شب 

منم ناراضی میگفتم بهشون بگید واسه شام نمیایم! 

ولی گفتن زشته و بازم لطف میکنن دعوت کردن و این چیزا!

خلاصه ما رفتیم خونشون دیدیم همه خواهر برادار خانومش هستن کلا شلوغه

بعد نیم ساعت دیدیم پسرشون یه کیک اورد بعد مامانمم پرسید تولد کیه ؟؟؟

گفت تولد خودتونه دیگه!

بله جالب اینه که فقت مامانم یادش بود که تولدشونه من و بابام یادمون نبود!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

سلاااااااااااااام

یه چیز جالب من چند روزی بود که میخواستم یه نگاهی به تاریخ تولد وبلاگم بندازم که دیدم 27 تیر بعنی دقیق روز تولدم و اولین پست هم جالبه برین ببینینش

پس حالا با کمی تاخیر میگم وبلاگ یه سالگیت مبارک!

پ.ن لیک وب قبلی رو میزارم برین توش

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

خوب برای تولدم جلوی موهام رو کوتاه کردم و دارم باقیافه ی جدیدم کیف میکنم همه هم که میگن خیلی خوشگل شدی بابامم که کلا از موی کوتاه خوشش میاد

منم الان سرشار از اعتماد به نفس!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

سلام

خوب دیشب جاتون خالی تولدم خیلی کیف داد کیکمهم خدا رو شکر خوب در اومد اخه یه طرح از خودمون داده بودیم یعنی تا لحظه ای که اوردنش استرش رو داشتم

کادو همه لباس اوردن فقط خالم یه ساعت خوشگل _ داییم گردنبند و یکی از فامیلا یه پازل هزار تیکه داد که پازل رفت پیش اون دو تا پازلا که تو کمدم قاب گرفته بودم!!!نیشخند

ولی به همه خوش گذشت مخصوصا اخراش

عکسا هم بعدا میزارم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٤/۳۱ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

12 سال پیش ساعت 11 همچین روزی من به دنیا اومدم!

تولدم مبارک!

ایشالله صد ساله بشم!

الان من خیلی خوش حالم و این عکسم خودم برای خودم درست کردم.نیشخندخنده

ولی جشنم رو جمعه میگیرم.هورا

دوازده سالم شد رفت!

بازم تولدم مبارک

هوووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

شهریور ساعت 6 صبح رفتیم بیمارستان تا لنا خانم به دنیا بیاد ساعت 8و9 بود تابالاخره مامانم رو بردن به بخش وما اخر نفهمیدیم که کی رفت اتاق عمل چون مثلا مامانم نیم ساعت بود از اتاق عمل اومده بود بیرون ولی تلوزیون اطلاعت میگفت هنوز تو اتاق عمل. باهزار زور التماس دوربین رو دادیم به یه نفر که داخل اتاق فیلم بگیره اما فقط 7-8 دیقه درست فیلم گرفته بود ، چون چندیقه که بلد نبود با دوربین به اون سادگی کار کنه بعد از این که یاد گرفت یه چند دقیقه فیلم گرفت وخانم پاش پیچ خورد افتاد زمین و از اتاق عمل با ویلچیر بردنش رادیولوژی .

هالامن تو خیالاتم یه دختر بور بود اما وقتی فیلم رو دیدم ، دیدم که بله دختیست با مو های زیاد سیاه البته دیگه زیاد بور نبودنش مهم نبود.

بالاخره گذاشتن بریم بالا ومن وقتی لنا رو دیدم دیگه بعد از 4سال انتظار تاب نیوردم و از خوش حالی گریم گرفت

اگر چه لنا ساعت 10:45 دقیقه به دنیا اومد اما ما تا ساعت6و7 بیمارستان بودیم وبعدش رفتیم خنهی عموم ومن تا اخرین لحظه ای که بیدار بودم به مامانمزنگ میزدم.

.

.

الان 5 ماه از اون موقع گذشته و اینم دو عکس لنا خانم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()

بالا خره خواهرم هم به دنیا امد اسمش هم گذاشتیم لناقلب

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین