دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

بله بلاخره من بعد از کلی تبلیغ معادل سه تا پرچم و 10 تا تبلیغ کاغذی که زدم رای اول شدم

به رییس شورا سلام کنید:دی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

راستش چند وقت بود میخواستم یه چیزایی در همین مورد بنویسم ولی وقت نمیشد ولی اتفاقات امروز مجبورم کرد الان بنویسم

امروز یه محبتای که توقع نداشتم از کسایی که توقع نداشتم بهم شد!مثلا یکی از بچه های پیشرفته تو باشگاه نشست زانوم رو بست یا یکی از بچه ها  کلی توی چت اصرار داشت که فردا باهاشون بیام تماشای مسابقه و نشون داد که براش مهمم!

راجب اونا خوب من خیلی دوسشون دارم برام مهمن حتی معمولا توی خوابم هم هستن!

ولی بعد از این که حدودا یه هفته پیش مجروح شدم ( سر یکی توی مسابقه خورد توی دماغم و خون اومد ) وقتی کسی نیومد توی دستشویی سراغم که ببینه چم شده خیلی دلم شکست که من این همه به اینا اهمیت میدم ولی اونا این طورین؟
تا وقتی که خودم نیومدم بیرون کسی نپرسید چت شد!؟
اون قدر ناراحت شدم که چند شب به خاطرش گریم بگیره
انتظار داشتم اون محبت و اهمیتی که من براشون قاءل هستم رو از اونا پس بگیرم.....ولی این طوری نبود.....
دیگه یه جورایی تصمیم گرفتم (بعدا راجبش بیشتر توضیح میدم) یعنی تصمیم از قبل گرفته بودم ولی شاید خیلی در مورد توقع 
بهش پایبند نبودم
تصمیم گرفتم که من خوب باشم و خوبی کنم بلاخره یه روز اونا میفهمن!
این چند وقته با بی محلی هاشون ناراحت شدم ولی یه جورایی پشت گوش انداختم تا امروز که دقت کردم دیدم همه چیز بهتر شده!
ازم میخوان که باهاشون تا خونه برم برای مسابقه بهم اصرار میکنن یکی که حتی خیلی باهاش صمیمی نیستم میاد توی باندداژ پام بهم کمک میکنه باهام بیشتر گرم میگیرن تماس اینترنتی برقرار میکنن و....
شاید اتفاف های کوچیکی باشه ولی منو خوشحال کرد!          
شاید برای بقیه مسخره باشه که بیشتر اونا از من یه سال کوچکتر هستن ولی ما چندین ساله که یه گروهیم و من بهسشون وابستم
بعد این اتفاق وقت کردم دیدم شاید پایین اومدن توقعم باعث اینا شده...
واقعا نمیدونم نظر شما چیه؟
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز بچه های نشاط اومدن بحرالعلوم با ما بازی کنن

خانومم زیاد ما رو قوی نچید احتمالا میخواست اونا گل بزنن که روحیشون بهتر بشه!

با این حال 6 به حدود 20 (دقیق نمیدونم چون اسیب دیدم!) ما بردیم!

من دور اخر برای بار سوم داخل بودم یهو گیر تو گیر شد! و دماغم خورد توی سر یکی از حریفرها و خون اومد:(

الانم درد میکنه:(

ببینم اخر این ذماغ من کج میشه یا نه:|

راستی یه گلم زدم:)
 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٤ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز ساعت 8 با ورزشگاه نشاط مسابقه داشتیم

26 به 0 بردیم!

خیلی برد باحالی بود

البته درسته که بچه های ما خیلی قوی هستن و باحالن ولی خوب اونا سطحشون یکم از ما پایین تر بود

 من گفتن بازیت خوب بود ولی خودم احساس میکنم بد بود

البته چند وقته که نسبت به همه کارام همین احساس رو دارم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام!

قالب وبلاگ رو خودم انلاین ساختم! :)))

البته عکسش روی یه قالب دیگه بود که دوست داشتم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز 27 تیر تولد خودم و وبلاگ مبارک!

هورااااااااااا!

اینم خودم واسه خودمون درست کردم!

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٧ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دفتر خاطرات عزیز!

همین الان برگشتم خونه.

امروز روز آخر مدرسه بود امتحان اجتماعی رو دادیم و اومدیم بیرون

با خانم زاءری و تفگدار خداحافظی کردم بعدش اومدیم با بچه ها عکس گرفتیم

یکم ناراحتم ولی میدونم که دلمدبرتی خیلی ها اصلا تنگ نمیشه! :|

ولی خوبدمن همین راهنمایی هم دوست نداشتم بیام ولم نمیخواست دبستان تموم بشه...حالا دیگه چه برسه به دبیرستان اصلا بهش فکر کردن یه جوربم میکنه!

در کل روز خوبی بود و همه چیز تموم شد....

.........................

پ.ن:هنوز به لندن امید دارم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چه زیباست که گاهی از دور دیدن شخصی که شاید حتی با او حرف هم نزدی،برایت هزاران خاطره زنده میکند و لبخند را بر روی لبانت میاورد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خیلی خوش حالم وبلاگم مقام اول رو گرفت!

 

وبلاگ در مورد پرسش مهر بود که اقای روحانی گفته بودن:

اگر پدر شما رییس جمهور بود به او چه میگفتید؟

خلاصه دیگه امروز روز خیلی خوبی بود چون دو تا دیگه اتفاق هم افتاد:

پاور پینتم برای درس فارسی بهترین پاور پوینت شد.

منبت کاری برای کلاس حرفه بهترین کار با چوب کلاس شد.

خیلی روز خوبی بود!

...................................................................................

ادرس وبلاگ اقای رییس جمهور:

Mehrpm.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بلاخره بعد مدت ها!:

هووووورا امشب چهار شنبه سوریه! 

از الان صدای تق و توق ترقه ها میاد کلی منوفعلا منتظرم خانواده از میمه ( رفتن مامان بزرگ بابام رو برسونن) برگردن تا بریم بیرون!

الان من توی فاز اهنگ نلی فورتادو هستم که میگه so I'm waiting for the night! ( پس من منتظر شب هستم!)

خوب دیگه من برم

به همه هم چهارشنبه سوری خوش بگذره ؛-)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بلاخره بعد مدت ها!:

هووووورا امشب چهار شنبه سوریه! 

از الان صدای تق و توق ترقه ها میاد کلی منوفعلا منتظرم خانواده از میمه ( رفتن مامان بزرگ بابام رو برسونن) برگردن تا بریم بیرون!

الان من توی فاز اهنگ نلی فورتادو هستم که میگه so I'm waiting for the night! ( پس من منتظر شب هستم!)

خوب دیگه من برم

به همه هم چهارشنبه سوری خوش بگذره ؛-)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

27 ابان:

با هسا مسابقه داشتیم. و پکوندیمش!

10-2بردیم هسایی ها اصلا فکر نمیکردن از ما ببازن چو پارسال با اختلاف زیاد برده بودن

منم که راند اخر گذاشت توی بازی که دیگه نزدیک حلقه هم نتونستن بیان!

بازی بعدی بازی اخره دوباره با حجاب.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخبار این چند وقته که نبودم:

1.رفتیم شمال یه هفته نرفتم مدرسه ولی شمال بارونی بود اب دریا خیلی گرم بود ولی چون باد میومد دریا طوفانی بود و نمیشد رفت تو اب ولی در کل خوب بود:)

2.شب قبل از ین که بریم شمال گوشی خریدم سامسونگ S4!

3.عضو شورای مدرسه شدم

4.برای اولین بار رفتم بازار کتاب اصفهان!

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه!

فکر نکنید چون حوصله تایپ نداشتم این طوری نوشتما!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٢ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلاااام  بلاخره برگشتم!

................................................

بازی اول 2شنبه 21 ابان:

مسابقات شروع شده و من توی تیم هستم و تا حالا که همه چیز عالی بوده(به جز این که من کاپیتان نشدم چون گفت کسی که سنش از همه بیشتره کاپیتانه و من نیمه اولی بودم:|)

بازی اول با مدرسه ماسیس بود که 5-9 بردیم وای که چقدر استرس کشیدم منو فقط 2 دقیقه اخر گذاشتن توی بازی و طبق معمول من همیشه یه استرس خاصی برای اولین مسابقه دارم و این دو تا با هم مخلوط شدن و اندازه یه سال پیرم کردن:|

ولی تلافی پارسال خوب در اومد مثلا پارسال کاپیتان ما رو با لگد زدن به پاش و مجروش کردن امسال کاپیتان خودشو ن اسیب دید!

...................................................

بازی دوم 3شنبه 23 ابان:

با مدرسه حجاب مسابقه داشتیم

وای که چه قدر ققبل مسابقه حرف زدن مخصوصوا این شماره7 که پارسال من دفاعش میکردم و نزاشتم درست بازی کنه:)

هی میگفت ببینیم امسال چی میشه:|

داشتیم از کنار تیمشون رد میشدیم به یکیشون گفتم تو چه قدر شبیه یکی از دوستامی!

بعد یکیشون دراومد به من گفت تو هم با این موهات شبیه اسبی:| بعد یکی دیگشون گفت اره بچه نجیبه:|

من هم که قیافم به این خنثی حالت در اومده بود به چند دلیل هیچ چیز نگفتم:

1.جواب ابلهان خواموشی است

2.گفتم یهو شر میشه واسه خودمون بد میشه

3.نمیدونستم باید چی بگم

4.عادت ندارم یه نفر یه چیزی بهم گفت جوابش رو بدم اصلا همچین ادمی نیستم!

5.گفتم حالا توی مسابقه حالشون رو میگیریم!

ولی دلم میخواست اون لحظه برم با مشت بزنم توی صورت دختره!عصبانی

من از اول تا نیمه بازی داخل زمین بودم و وقتی اومدم بیرون تا خونه گلوم هنوز میسوخت چون سرما خوردم:|

بازی 5 دقیقه اول خوب بود و ما جلو بودیم ولی بعدش...

از زمانیم که من اومدم بیرون دیگه یهو اونا افتادن جلو ما 5 بودیم و اونا 9 بچه ها هم استرس گرفته بودن الکی هی خطا میکردن

دیگه 5 دیقه اخر کلی قسم قرانشون دادیم که سر جدتون درست بازی کنید و توی همون 5 دقیقه ما شدیم 13 اونا شدن 9 ! و این گونه شد که ما بردیم!

وای که چقدر کیف داد حسابی دهنشون بسته شد حاضر بودم همه ی مسابقه ها رو ببازیم ولی ایو ببریم

حسابس دهن حجابی ها بسته شد زورشون گرفته بود حسابی!

شماره هفتشون که کاپیتان بود بهشون میگفت:

این بچه ریزاشون با این قد کوتا هشون توپ های ما رو ریباند میکردن ولی شما خودتون نمیتونستید؟

وای که چقدر دلم خنک شد!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٢ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بالاخره جودی ابوت رو تموم کردم!!

خیلییییییییییییی قشنگ بود با فیلمش خیلی فرق داشت

حتما بخونیدش!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

منو بگو که چند شبه نشتم بابا لنگ دراز میخونم!

ولی واقعا خیلی قشنگه از کارتونش هم بهتره!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۸ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز تولد مامانم بود.

رفتیم کوه صفه خیلی هم خوش گذشت 

بعدش رفتیم خونه مامان بزرگم اونم بعد چند وقت کیک و شیرینی درست کرده بود که من خیلی دوست دارم

مامانی تولدت مبارک

خیلی دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این فور شیر با خودش چی فکر کرده؟

ما اهل صبر هستیم 6 ثانیه که برای ما چیزی نیست!

ای خارجی ها هستن که سسول بازی درمیارن و برای یک ثانیه زودتر پول میدن!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مژده     مژده

ما هم نویسنده شدیم رفت!از خود راضی

دارم دوتا رمان هم زمان با هم مینویسم!

یکیش راجب خون اشام هاست که نظریاتش با کتاب های دیگه فرق داره و اصلا شبیه بقیه نیستمژه

اون یکی هم سِکرتِ اگه جواب داد مینویسم راجب چیه!نیشخند

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۳۱ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

 

اینو خودم درست کردم

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

 

و همکنون برای اولین بار:

متن و ترجمه ی اهنگ:James arthur— Imposible

ترجمه توسط: شیدا رشیدی

.

.

.

.

.

.

I remember years ago
من یاد میارم سال ها پیش
Someone told me I should take
کسی به من گفت باید
Caution when it comes to love

در مورد عشق احتیاط کنم
I did..
ومن کردم...
And you were strong and I was not
و تو قوی بودی و من نبودم
My illusion, my mistake
این توهم و اشتباه من بود
I was careless, I forgot
l
و من از بی دقتی فرموش کردم
I did
اره (من از بی دقتی فراموش کردم ) من کردم.
And now when all is done
و حالا ، وقتی همه چی تموم شده
There is nothing to say
و دیگه چیزی واسه ی گفتن نیست
You have gone and so effortlessly
تو ناپدید شدی و بدون تلاش
You have won

تو بردی
You can go ahead tell them
تو میتونی بری به اون ها بگی
Tell them all I know now

تمام چیز هایی که من الان میدونم رو بگی
Shout it from the roof tops
از روی پشت بام ها فریاد بزنی
Write it on the sky line
روی خط اسمون بنویسیش
All we had is gone now
هر چیز بین ما بوده تموم شده
Tell them I was happy
به اون ها بگو که من خوش حال بودم
And my heart is broken
و حالا قلبم شکسته
All my scars are open
تمام زخم هام باز شده
Tell them what I hoped would be
بهشون بگو که من به چه چیزی امیدوار بودم
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Falling out of love is hard

از یه عشق بیرون اومدن سخته
Falling for betrayal is worst

و بیرون اومدن ( از عشق ) به خاطر خیانت بدترینشه
Broken trust and broken hearts
اعتماد ها و قلب های شکسته شده
I know, I know...
میدونم ، میدونم
Thinking all you need is there
فکر می کنی تمام چیز هایی که لازم داری اونجاست
Building faith on love and words
با عشق و کلماتت اعتماد به وجود میاری
Empty promises will wear
که وعده های تو خالی رو میپوشونن
I know, I know...
میدونم،میدونم. .,
And now when all is gone
و حالا که همه چیز تموم شده
There is nothing to say
و چیزی برای گفتن نمونده
And if you're done with embarrassing me

 و اگه کارت با شرمنده کردن من تموم میشه

On your own you can go ahead tell them

 و میتونی اون طوری که خودت دوست داری بری براشون تعریف کنی

Tell them all I know now
تمام چیز هایی که من الان میدونم رو بگی
Shout it from the roof tops
از روی پشت بوم ها فریاد بزنی
Write it on the sky line
روی خط اسمون بنویسیش
All we had is gone now
هر چیز بین ما بوده تموم شده
Tell them I was happy
بهشون بگو که من خوش حال بدم
And my heart is broken
و حالا قلبم شکسته
All my scars are open
و تموم زخم هام باز (تازه) شده
Tell them what I hoped would be
بهشون بگو من به چه چیزی امیدوار بودم
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
I remember years ago
من یاد میارم سال ها پیش
Someone told me I should take
کسی به من گفت باید
Caution when it comes to love
در مورد عشق احتیاط کنم
I did
ومن کردم
Tell them all I know now
تمام چیز هایی که من الان میدونم رو بگی
Shout it from the roof tops
از روی پشت بوم ها فریاد بزنی
Write it on the sky line
روی خط اسمون بنویسیش
All we had is gone now
هر چیز بین ما بوده تموم شده
Tell them I was happy
بهشون بگو که من خوش حال بدم
And my heart is broken
و حالا قلبم شکسته
Aaaaaaahooooooo
...................................
Tell them what I hoped would be
بهشون بگو من به چه چیزی امیدوار بودم
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
غیر ممکن ، غیر ممکن

.................................................................................................................

لینک دانلود اهنگ:http://searchmp3.mobi/imposible-mp3-arthur-feat-james?source=search&query=jame+artur+imposible

..................................................................................................................

پ.ن: این اولین ترجمه ی این اهنگه و کس دیگه ای تا حالا ترجمش نکرده

خواننده ی این اهنگ برنده ی دوره قبل x factor هستش

اینم عیدی من بود به شما!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خوب مژده میدم که بالاخره ازمون کنگ فو رو قبول شدم و کمربند زردم رو گرفتم

انشالله کمربند های بالاتر!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

ولنتاین روز عشق نیست.روز تمام کسایی هست که تو زندگیمونن و دوسشون داریم.

ولنتاین همگی مبارک.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز روز خوبی بود مدرسه ازمون علمی دادم معاون کتابم رو که ازم گرفته بود پس نداد! یه گلدون گل پامچال صورتی خریدم ( به ولنتاین ربطش ندینا!!!) اومدم خونه تا ساعت سه و نیم پای کامپیوتر بودم بعد تا چهار و چهل پنج دقیقه یه چرت زدم ( تا سه _ سه و ربع خوابم نبرد بعدشم گوشیم رو روی زنگ گذاشته بودم که بیدار بشم یکی دو بار هم با اون از خواب پریدم.) بعد یه ربعه حاضر شدم رفتم باشگاه (بسکت) توی راه حالم خیلی خوب بود و اهنگای غمگینم رو گوش ندادم.

بعد باشگاه مستقیم رفتم زبانکده و وقتی برگشتم یِشیم و خرم سلطان و...

الانم که دارم وبلاگ مینویسم!

پ.ن صفحه رو یه دو دیقه دیگه رفرش کنید یکی دو تا دیگه مطلب هست

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سالم کریسمس همتون مبارک

خوش به حال خارجی ها که صبح کریسمس پاشدن رفتن هدیه هاشون رو از زیر درخت کریسمس برداشتن!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام خوبین؟؟؟ (منظورم همون دو نفری هستیلان میاین داخل وب چشم )

خوب بله این هفته من با اصرار مامانم با بابام راهی کوه صفه شدم

البته خیلی خوش گذت جای شما خالی!

ساعت 6 راه افتادیم از شاهین شهر ساعت 7 رسیدیم اونجا یه گروه 17-18 نفری بودیم که کویکشون من بودم مژه

تا ایستگاه دو تلکابین رفتیم بالا 8-8/5 رسیدیم اونجا صبحانه خوردیم جای شما خالی!!!

یک اقایی توی گروه بود که 45 بود سال بود نی میزد همه بهش میگفتن استاد منم فامیلش رو نفهمیدم شروع کرد نی زدن و... خلاصه خیلی قشنگ میزد همه ادمایی که اونجا ساکت شده بودن و گوش میدادن

بعدش راه افتادیم رفتیم بالا تر ساعت 9-10 بود رسیدیم به یه غار که انجا جشن اذرگان رو برگذار کردن از استاد هم خواستن دوباره برامون نی بزنه و دوباره ایشون با اون صدای نی قشنگش یه فضای خیلی خوبی رو ایجاد کرد.

تی گروه جوونای داخل20 سال هم بودن که دیگه کل رها با جک خنده و این چیزا گذشت

دیگه بعدش اومدیم پایین دوباره یه10 دقیقه ایستادیم من یه دهن تایتانیک خوندم استادم دوباره نی زد و همه کسایی که اونجابودن از صدای نی لذت بردن

بعدشم اومدیم پایین و خدافظ تا هفته ی دیگه

...................................................................................................................

پ.ن : خیلی دوستان به من لطف داشتن یکی از خانومایی گروه خودش وبلاگم رو سرچ کرده و اومده توی وبلاگ مدارکش هم توی نظرات پست (نظر سنجی) موجوده

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٩/۱٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خب مژده بدم هورا

دوتا بازی اخری رو بردیم!هورا

از تربیت 8دیروز  به 3 بردیمهورا

از عفاف هم امروز 22 به 2 بردیمهورا

ولی حیف امروز من زیاد نقشی تو بازی نداشتم یعنی کسی نبود که دفاعش کنم معلممون گفته بود از بازی من خوششون اومده ولی اونا زوم کردن روی بازی امروز به خواطر همین برای استانی انتخاب نشدمافسوس

ولی دوباره میرم باشگاه شاید از اون جا انتخاب بشمنیشخند

اصلا خوش حال نیستم بازیا تموم شد دلم واسه مربیامون تنگ میشهدل شکسته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خوب بلاخره یه روز مامانم من و بابام رو فرستاد بیرون برای خرید مانتو برای من!

چند تا مغازه دیدیم ولی همه سارافونی بودن که خودم داشتم تا نزدیکای چهار راه رفتیم توی یه مغازه که پول خون باباشون رو میگیرن! و انجا با قیمت های نجومی مواجه شدیم

ولی بند از یکی از پالتو ها خوشم اومد تنمم کردم پدر هم پسدید و خلاصه 97 هزار تومان ناقابل ! مانتو پالتو خردیم

توی راه برگشت نمیدونم چی شد که بابام یهو گفت تو کفش نمیخوای؟؟؟

منم از خدا خواسته گفتم چرا بریم فردوسی؟؟؟ ( محل بازار در شاهین شهر!)

دشت میگفت نه گفتم: با دخترت اومدی بیرون بهت خوش میگذره ( البته به من بیشتر در زمینه ی خرید خوش میگذره!!!) من میرم پالتوزرو میزارم بالا اماده میشم بریم یه عکس بگیریم سر کوچه ون یه عکسم میخوام بعد بریم فردوسی.

... و بلاخره راضیش کردم!

رفتم بالا همون پالتو هرو پوشیدم یه کرمی هم زدم (من ارایش نمیکنم ) و رفتم پایین عکس گرفتیم و رفتیم فردوسی( یه عکس خوشگلی هم شد!)

اونجا اول یه کفش باله خریدم بعد همون مغازه یه کفش ورزشی هم گرفتم ( همون جوری که بابام دوست داره ! همرو یه جا خیلی سریع خریدم!)

بعدش رفتیم یه سری تخت و کمد دیدیم بعد دو سال بالاخره با هم روی یه سرویس به توافق رسیدیم فقط مامانم باید بپسنده!

. خلاصه اون روز یه 150-60 هزار تومان خرج روی دست پدر جان گزاشتیم!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خوب مدرسه هم که شروع شد !

کادر اموزشی بیشترش عوض شده پیش معلم هم که خودمون رو جا کردم!از خود راضی

با دوستامم یعنی فاطمه و ریحانه توی یه کلاسیم البته ریحانه امروز رفت یه کلاس دیگه و یه دختر خنگه خنگم که نه خله! نه که بگو بخند الکی کنه و الکی خوش باشه! از الکی خوشا خوشم میاد ! این نظر من نیست کلا بیشتری همین نظر رو دارن بالا خره روی یه چیزی با بقیه تفاهم دارم! خلاصه این اومده توی کلاسمون البته شاید ریحانه برگرده نمیدونمسوال

کلا سال خوبیه امسال ! کلاس خوبی داریم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1:پست بعدی رو بخونید حتما!!!

پ.ن2: این پرشین باگ چه قدر شکلکاش کمه! یه شکلک نمیدونم نداره!!!

پ.ن3: فکر نکم پستام امسال تراژری بشه!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام من شمالم!

هوای خلی خوبی داره جاتون خالی!

البته امروز هوا بارونی بود و ...

خلاصه ما که توی ماشین بودیم خیلی خسته شدیم

ولی روزای قبلش خیلی خوب بود مخصوصا شباش که مافیا بازی میکردیم!

فردا داریم میریم ولی دریا نرفتیم!

دعاکنید هوا خوب بشه چون هنوز داره بارون میاد اخه شمال به دریاشه!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

ســــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــام

امشب افتتاحیه المپیکه!

ببینیم روی چین رو کم میکنه این انگلیس!

البته گفتن منظره ی روستاییه تا ببینیم چی ازش در میاد

من میخوام برم انگلیس المپیک رو از نزدیک ببینم گناه دارم گریه

ولی دیگه چی کار کنیم بلیت گیر نمیاد !

خوش باشین!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام

خوب دیشب جاتون خالی تولدم خیلی کیف داد کیکمهم خدا رو شکر خوب در اومد اخه یه طرح از خودمون داده بودیم یعنی تا لحظه ای که اوردنش استرش رو داشتم

کادو همه لباس اوردن فقط خالم یه ساعت خوشگل _ داییم گردنبند و یکی از فامیلا یه پازل هزار تیکه داد که پازل رفت پیش اون دو تا پازلا که تو کمدم قاب گرفته بودم!!!نیشخند

ولی به همه خوش گذشت مخصوصا اخراش

عکسا هم بعدا میزارم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٤/۳۱ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام خوبین؟؟؟

خوب ما یه سفر یکی دو روزه داشتیم به دهاقان خونه ی دیویست ساله ی مادر بزرگ مامانم جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت

از اصفهان تا اونجا حدود 1/5 راهه وقتی رسیدیم مادر بزرگ رو اونجا پیاده کردیم رفتیم نا ناغان( البته این سفر به خاطر مامانبزرگ مامانم بود که بیاد خونش که خاله مامانم به بابام پیشنهاد داد با هم بریم بابام همون موقع هم یکی از اشنا هامون پیشنهاد داد که شب بریم تو باغ اونها که ناغان بود بخوابیم ما هم انقدر تو گوش این خاله مامانم خوندیم تو هم بیا برای یه شب ننجون(مامان بزرک مامانم ) رو تنها بذاره بیاد باما البته ما فردا ظهر برگشتیم که تنها نباشه )

خلاصه ما شب رفتیم اونجا والبته از نیش پشه ها هم بهرهمند شدیم!!! ظهرم که کباب ها رو نوش جان کردیم وبرگشتیم (هیشکی مثل بابام کباب نمیکنه! )

وقتی برگشتیم دهاقان تا حالا اونجارو انقدر سوت و کور ندیده بودم هر سال دم حیاط یه عالمه ماشین بود از توی خونه هم سر رو صدا میومد ولی این سری ساکت بود. دقت که کردم دیدم هر جای این خونه رو دست بذاری خاطرس از گنجش گرفته که یواشکی رفتیم سرش تا سقفش که هر سال پر انگور بود. حالا بگو من ده دوازده ساله شهریور میومدم اینجا خوده ننجون یا خاله ( همون خاله مامانم ) چه قدر خاطره دارن. همون شب خاله چه قدر خاطره از این جا و باباش گفت منم که کلی خندیدم با اونا. فرداشم رفتیم حموم عمومی!!!

این سری فرقش این بود که نه کسی اون جا بود و نه باغی بود چون باغ رو پارسال فروختن ( اون عکسایی که بالا درخت بودم مال باغ بود ) ولی بازم خوش گذشت کلا اونجا هر جوری بری خوبه.

پ.ن:عکسارو بعدن میذارم 

دارم همش خدا خدا میکنم دوباره همه شهریور جمع بشن

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام

هوووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااا

تیز هوشان قبول شدم!

هنوز تو شکم باورم نمیشه!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٤/۱٧ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام 

یه چیز جالب من از وقتی نمیرم مدرسه اصلا حالم عوض شده مثل این که دوری از بچه ها حالم رو خوب کرده!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اعتراف!

قبول!

ماعلاقه ی شدیدی به هری پاتر (منظورم داستانشه نه خودش!)دارم

اوف راحت شدم گناه دارم انقدر به روم نیارین

شما هم برید کتا باشو بخونید فیلماش هم ببینید

نگید تخیلی و این چیزا دوست ندارم وجدانن اگه بخوننین دیگه نمیتونید ولش کنید یه پست با حال یه جایی خوندم خیلی باحاله ذهن بچه ها رو با چی پر میکنن !ولی وجدانن غیر قانونی نیست همین سر فردوسی مجموعه کاملش با سانسور قسمت هایی که دختر کوچولو میگه هست

ماجرا:

نگار - سارا

رفتیم دیدن یکی از فامیلای دور. میشه عمه ی پسر دختر خاله م اینا دقیقا!

یه دختر نگار نام پنجم دبستانی دارن که جزو موش آزمایشگاهی های سال ششم رفتنه! اومده به من میگه:

- سارا کتابای فانتزی رو دوس دارم. تو که خیلی کتاب میخونی بگو کدومشو بخونم.

من تو این فکر بودم که آره... پنجم بود که من هری پاترو برای بار دهم تموم کردم و شروع کردم به خوندن داستانای دارن شان و ار ال استاین... الان چی؟ سبکایی مث نادر ابراهیمی فقط! بش نگفتم نخون! نگفتم فایده ای نداره. نگفتم چرنده. نگفتم چرت و پرته!

- کتابای دارن شانو خوندی نگار؟

- نه

- هری پاتر چی؟

- نه. تو خوندی هری پاترو؟

- خیلی. یه زمانی تنها چیزی که می خوندم هری پاتر بود.

- اشتباه کردی! هری پاتر تهاجم فرهنگیه.

ینی اون قدر اون لحظه نگاه عمیق و عاقل اندر سفیه بهم انداخت که انگار حالا مثلا چیکار کردم هری پاترو خوندم.

بش میگم :

- امکان نداره. انتشارات تندیس پخشش میکنه. همه جا هم هست.

نگار:

- نه نه... کتاب خونه ها دارن هری پاترو جمع میکنن و فروشش هم غیر قانونی شده و کتابفروشی ها هم گشت ارشاد ببینه جمع میکنه.

 

ینی واقعا اینقدر ما بدبختیم؟ مگه هری پاتر چی داره که اینطوری میکنن؟

 

- چرا آخه؟ چشه هری پاتر؟!

- آخه تهاجم فرهنگیه.

- خب چرا؟

- خب چون توش دوست دختر دوست پسرن دیگه!

- :|

منم بهش گفتم... نه نه! فکر کنم دیگه هیچی بهش نگفتم! :|

اگه اینطوریه پس ما برای آمریکایی ها و انگلیسی هایی که به جدایی نادر از سیمین گلدن گلاب و اسکار و خرس و شیر و اینا میدن با روسری سر کردن توی فیلم هامون یا با اینکه شهاب حسینی میگه زنش کار نکنه یا زنش چادر مشکی سرشه و بچه ی 5-6 ساله ش ، سمیه بود اسمش فک کنم، مقنعه سر میکنه، تهاجم فرهنگی هستیم!

من توبه کردم! هری پاتر بد بده! دیگه بهش فکرم نکنین! کتاباشو بسوزین بی مروتو! ایش ایش! :|

هر چی سرمون میاد حقه به خدا...

پ.ن شیدا : جالب اینه وقتی اسمش رو مشنوم انقدر بدم میاد!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام امروز دارم کیف میکنم پاتر مور امروز باز شد منم همین اول بسم الله رفتم ثبت نام کردم

فکر کنم اولین نفر باشم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخ جون دارم اجی دار میشم   لبخند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین