دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

 

《چون مات توام دگر چه بازم؟》

من عاشقم و من به این عشق نیازم...

......................................................

پ.ن: این بیت رو خوندم یهو بیت دوم اومد به ذهنم گفتم بنویسم 

اِدیت عکسم خودم انجام دادم😊

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٧ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خانواده.......

مقهوم زیاد و گنگی داره.....

..........

پ.ن : این پست شاید بعدا ویرایش بشه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امشب باز هم اشکی از گوشه چشم لغزید.....

و باز هم کسی تولدش را ندید که چرایش را بپرسد......

از شما چه پنهان این دفعه خودنم هم نمیدانم به کدامین بهانه بازیش گرفت....!

امشب شاید به بهانه همه چیز...!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

به سلامتی روزی که توانایی اینو داشته باشم که مامان یه عالمه بچه بشم...

بچه هایی که خودشون مامان ندارن! و نیازمند محیت یه نفر هستن.....

اینم بخشی از آرزو های منه...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میدونید چه حسی داره که تموم آرزو های خدتون رو ناممکن ببینید 

یا همه آرزوهاتون رو براتون ناممکن ببینن

اگه نمیدونید.....شما اون آدم راحته هستید!

ولی هیچ وقت......هیچ وقت.....آرزو های یه نفر رو پایمال نکنید!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این که ادم از تقریبا همه چیز بدش بیاد چه معنی داره؟

چون من این روز ها از همه  چیز بدم میاد !

از زمینی که روش راه میرم!

از آدم های اطرافم!

از این نفس ها! 

از این سردرد ها!

ار این بدن که توش حبس شدم....

از این سر که همیشه مشغوله....

از این دست که موقعی که باید بنویسه نمینویسه....

از این آدما که دیگه آدم نیستن

از این همه تظاهر....

از این همه دوری.....

از این خاک که هیچ چی توش رشد نمیکنه...

از هوای......که نفس میکشم...

از تمام ادمایی که یه روز خیلی دوستشون داشتم.....

از این زندگی های از هم پاشیده....

از مدرسه...

از کتاباییی که یه کلمش توی زندگی هیچ کس نیست.....

از این سردی ها.....

از این ناخن های جویده شده ....

از فکر......

از همه آدم ها....

از قالب این وبلاگ!.....

از نوشته های این وبلاگ.....

از چیزای که میبینم.....

از چیزای که آرزو میکنم نمیدیدم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داخل وبلاگ یکی از دوستای.....دوست ها! خوندم:

اول دبیرستانم تموم شد دختری که آرزوش رفتن به اول دبیرستان بود هالا اونو تموم کرده...

ولی این آرزوی من نبود...

نمیدونم خوش حال باشم نباشم ؟ آلان تابستونه هیچ کاری نکردم کل اون برنامه ها که چیده بودم بهم ریخت وکلا همش خونه مادر بزرگ بودیم! 

سال های قبل اونا نمیموندن من میخواستم بمونم حالا من میخوام بریم خونه اونا نمیان!

خلاصه امسال سالی بود که هیچ وقت نمیخواستم شروع بشه و حالا تموم شد!

از روزی که اخرین امتحان رو دادم میخواستم بیام بنویسم و لی دل و دماغ نداشتم

فعلا همین...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

طرف هر روز هر روز توی لانش به قول معروف high class رفتار میکنه توی پستاش کلی چرت و پرت و فحش مینویسه میفرسته

فرنداشم که بالای هزارتا هستن

بعد میاد میگه برای من یکی ایمیل درست کنه!!!!!

این قشر ادما یه ایمیل درست کردن یا برنامه اپدیت کردن بلد نیستن  بعد میان با کلی اعتماد به سقف این طوری هم حرف میزنن

فکر میکنن چرت و پرت نوشتن هم سنشون رو میبره بالا ......

ببین تو اخر هرکاری کنی همون 14 ساله ای که هستی میمونی پس ارزشت رو کم نکن!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

حرصم میگیره وقتی میبینم خیلیا توی موقعیتی که من لازم دارم هستن.........ولی ازش استفاده نمیکنن!

اخه عزیز من! من دارم دست و پا میزنم به جاییی بیام که خدا تو رو صاف انداخته توش اگه من جای تو بودم دنیا رو عوض میکردم اونوقت تو. ..:|

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

2 تا اهنگ هست که اشک منو درمیارن:

 

1 . Swedish House Mafia - Don't You Worry Child

احساس میکنم این اهنگ واسه من نوشته شده!

 

2.

البته اینو چند روزه دانلود کردم ولی متن اهنگ....خیلی زیباست
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چند وقته حالم خیلی بده...

چه روحی،چه درسی،چه بدنی.......

دهه اول محرم رو رفتم هیئت گریه کردم یکم سبک شدم ولی از اون به بعد دیگه با هر چیزی سریع گریم میگیره....

تو همین هیئت هم میدیم مردم چطوری از سر دل پری زار زارگریه میکنن حالم بیشتر گرفته میشد والا یه شب به ازای هر یه قطره اشکی که زن کناریم میریخت من ده تا اشک برای اون میریختم...

از نظر درسی هم چون یکم افت کردم اعصابم خورده این همه میخونم اخر چارتا ایراد بنی اسرائیلی میگرن نمره نمیدن

بدنی هم همش تغصیر صندلی های مدرسه هست! ستون فقراتم به کل درد میکنه

کلا داغونم...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این روزا خیلی صحبت از مرتضی پاشایی شده که حالش بده و دعا کنید و این حرفا...

من نمیگم دعا نکنید! اصلا کاری به این ندارم! انشالله خدا زودتر حالش رو خوب کنه که بازم واسه طرفدارهاش بخونه

من میگم همه روزه صد تا بیمار مثل اون بستری میشن ولی ما اصلا برامون مهم نیست! ولی تا یه ادم معروف مثل اون این طوری میشه شده میریم کلی اطلاعات راجب اون بیماری به دست میاریم حتی یه مبلغی هم کمک میکنیم به اون بیمارا!

ولی در مواقع عادی فکر نمیکنیم ادم های دیگه ای هم هستن که بیمارن! ما فقط به فکر کسایی هستیم که برامون مهم هستن فقط واسه اونا دعا میکنیم،کمکشون میکنیم و به اون ها اهمیت میدیم.

بعضی وقت ها یکم بشینیم و فکر کنیم.....یه محیط و ادم های اطرافمون.....بیبینیم اونا مشکلشون چیه؟.......اگه ما به کسی کمک کنیم مطمئن باشید یه روز یه نفر هم به شما کمک میکنه

......................................

به قول یه نفر کار هنرمندامون هم شده عکس سلفی گرفتن با مرتضی پاشایی!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این قضیه به تهران برگشتن هم مثل این که خیلی جدی شده....

واقعا اعصابم رو از دیشب ریخته بهم. ...

احساس می کنم همون طوری شدم که وقتی میومدیم شاهین شهر بودم.. 

سرم درد میکنه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خدایا چه کردم؟

چرا سرنوشتم را این گونه نوشتی؟قرار است سختی ها مرا به کمال برساند؟ 

اخر چگونه درد هایی که هر روز خورد تر از دیروزم میکند مرا کامل میکند؟

نکند کمال من خورد شدن باشد؟

سال هاست که کسی دردم را نفهمید..

فریاد های بلندم کسی نشنید.....زیرا فریاد هایم خاموش بود و عمارت دلم را میلرزاند

بین من و بالشت،اشک هایم رازی پنهان بودند و هستند.....همراز خوبیست اما اگر توان داشت تمام اشک هایم را با غم هایم میگریید..

تنها و گوشه گیر ماندم....دریغ از دوست دریغ از یک لبخند.....

گاهی با قلم کاغذی خود را ارام میکردم گاهی قطرات اشک...

بیشتر شکستم ؛وقتی به ان کسانی که به انان علاقه ورزیدم و دوستشان داشتم، از هزاران جمله ی روزانه ان ها حتی یک دانه اش به من تعلق ندارد ولی من شب رویایشان را میبینم.....

خدایا کجای کار من اشتباه بود؟ صداقتم؟ اعتمادم؟ رازداریم؟ چه چیز اشتباه بود؟

خودت میدانی چه قدر سخت است که نام خودم را گذاشتم : دختری که هیچ وقت دوست داشته نشد....

همیشه امیدوار بودم شاید یک روز کسی بالاخره ببیند و بفهمد...

شاید کسی بتواند ان غم پشت لبخند ساختگی همیشگی ام را ببیند یا بتواند چهره خسته ام را بخواند....اما کار هایی مهم تر از من داشتند..

این ها را مینویسم تا شاید روزی خوانده شوند یا شاید روزی فهمیده شوند....شاید یک روز کسی خواند و مرا درک کرد.....در کرد که پشت ان صورت خندان با لبخندی بزرگ غم نهانی است....

 

ادامه دارد....

↓↓↓↓↓↓↓

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

راستش چند وقت بود میخواستم یه چیزایی در همین مورد بنویسم ولی وقت نمیشد ولی اتفاقات امروز مجبورم کرد الان بنویسم

امروز یه محبتای که توقع نداشتم از کسایی که توقع نداشتم بهم شد!مثلا یکی از بچه های پیشرفته تو باشگاه نشست زانوم رو بست یا یکی از بچه ها  کلی توی چت اصرار داشت که فردا باهاشون بیام تماشای مسابقه و نشون داد که براش مهمم!

راجب اونا خوب من خیلی دوسشون دارم برام مهمن حتی معمولا توی خوابم هم هستن!

ولی بعد از این که حدودا یه هفته پیش مجروح شدم ( سر یکی توی مسابقه خورد توی دماغم و خون اومد ) وقتی کسی نیومد توی دستشویی سراغم که ببینه چم شده خیلی دلم شکست که من این همه به اینا اهمیت میدم ولی اونا این طورین؟
تا وقتی که خودم نیومدم بیرون کسی نپرسید چت شد!؟
اون قدر ناراحت شدم که چند شب به خاطرش گریم بگیره
انتظار داشتم اون محبت و اهمیتی که من براشون قاءل هستم رو از اونا پس بگیرم.....ولی این طوری نبود.....
دیگه یه جورایی تصمیم گرفتم (بعدا راجبش بیشتر توضیح میدم) یعنی تصمیم از قبل گرفته بودم ولی شاید خیلی در مورد توقع 
بهش پایبند نبودم
تصمیم گرفتم که من خوب باشم و خوبی کنم بلاخره یه روز اونا میفهمن!
این چند وقته با بی محلی هاشون ناراحت شدم ولی یه جورایی پشت گوش انداختم تا امروز که دقت کردم دیدم همه چیز بهتر شده!
ازم میخوان که باهاشون تا خونه برم برای مسابقه بهم اصرار میکنن یکی که حتی خیلی باهاش صمیمی نیستم میاد توی باندداژ پام بهم کمک میکنه باهام بیشتر گرم میگیرن تماس اینترنتی برقرار میکنن و....
شاید اتفاف های کوچیکی باشه ولی منو خوشحال کرد!          
شاید برای بقیه مسخره باشه که بیشتر اونا از من یه سال کوچکتر هستن ولی ما چندین ساله که یه گروهیم و من بهسشون وابستم
بعد این اتفاق وقت کردم دیدم شاید پایین اومدن توقعم باعث اینا شده...
واقعا نمیدونم نظر شما چیه؟
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٦ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که:

 ده سالگی رو رد کردم....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٥/۳۱ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چرا اگه ناراحتم میخندم؟ 

میخندم که نشینم جلوی همه زار زار گریه کنم....

↓◆◆◆◆◆◆↓

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٥/۳۱ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

حالم چطوره؟

وقت تمام رویاهام و ارزوهام برای اینده مشنگ بازی و احمقانه خونده میشه چون توی وسع جامعه ی ما نیست باید چه حالی داشته باشم؟

منتظر روزیم که ثابتش کنم...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٥/۳۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خونه رو دوست ندارم....در اصل این خونه رو....خونه ی کوچیک قبلی رو هنوز به این جا ترجیه میدم

هیچ وقت دلم واسه این جا تنگ نمیشه چون همیشه بعد چند روز که از یه جایی بر میگردیم خونه برام یه ناراحتی پیش میاد...

سختی های من از وقتی اومدیم این جا شروع شد چطوری خیلی دوسش داشته باشم؟

بعد 5 سال هنوز خونه ی مامان بزرگم راحت ترم..

↓◆◆◆◆↓

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٥/۳۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خیلی بده که همه ادمای سرد رو بیستر دوست دارن!

همه از ادمای خشک خوششون میاد که همش خودشون رو میگیرن و همه رو از بالای دماغ مینگرن!

از ادمایی که شوخی میکنن و میگن و میخندن و مهربونن....بدشون نمیادا! ولی ادم حسابشون نمیکنن!مشغول تلفن

اخه این درسته؟

اقا من تو خونمه که بگو بخند کنم! دوست دارم بقیه رو شاد کنم! چرا بهم میگن با این کارات خودت رو سبک میکنی؟(والا زیاده روی هم نمیکنم!)نیشخند

میگن باید خودت رو سرسنگین بگیری و....کلن مثل اون بالاییه که گفت خشک و ادم بی خودی باشی :|

ولی این واقعیته! یه قانون مسخره که هرکی کمتر باهامون گرم میگیره و خوبه رو بیشتر دوست داریم! توی مدرسه صد ها مدل از اینا که از دماغ فیل افتادن داریم! که همه هم مریدشونن!چشم

اخه این عادت غلط و بد چیه که بین همه رواج داره!؟منتظر

اصلا تقصیر ماست که میخوایم خوب باشیم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خیلی سخته که حرف های دلت داخل کلمات جا نگیرن...

خیلی سخته که یه محرم وایه حرفات نداشته باشی....

سخته که هر وقت دلت پر بود کسی رو نداشته باشی بری پیشش گریه کنی راحت شی....

سخته که همش بریزی توی خودت....

سخته که کلی برای درد و دل کردن حرف داشته باشی ولی حتی اگه کسی هم همراهیت کرد نتونی یک کلمه بگی...

خیلی سخته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میگن چرا تو ناراحت نیستی؟

چرا تو اشکت نمیاد؟

مگه تو احساس نداری؟

اخه شما از من او احساس و علاقه ای رو میخواید که خودتون نابودش کردید؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

درد من درد یه دختره که خستس، خستس از همه چیز و همه کس، از جامعه ای که پذیراش نیست، دردم درد دختریه که همیشه میاد خوبی کنه ولی حسابی کباب میشه،ولی بازم ادامه میده، با این که همیشه اعتمادش رو زیر پاشون له میکنن بازم اعتماد میکنه، همیشه به خاطر باورهاش ترد میشه، به خاطر علایقس مسخره میشه ;اینا همه باعث میشه نا خوناس رو بخوره ، میزش از خط خطی هاش سیاه بشه و.. ولی این دختر هیچ چیز نمیگه... چون به خودش قول داده که همیشه خوب باشه ...خوب.... چرا انقدر بهای خوب بودن سخته؟ چرا داشتن یه ارزو که خارج وسع فکر دیگران و بیرون خط قرمز های اونا هست انقدر سخته؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دیگه بزرگ شدی این کار رو نکن،بقه خوب فکر نمیکنن،دیگران اینو میگین،دیگران اونو میگن،دیگران نگاه میکنن....

از دست این دیگران خسته شدم!

نمیزارن نفس بکشم همش به خاطر اونا باید از زندگی لذت کافی نبرد!

اصلا بزار هر چی میخوان فکر کنن! والا!

چون یه سری این طورین بقه نباید زندگی کنن؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

من همیشه سعی میکنم خوب باشم!

باتمام وجودمم اینو میخوام ولی نمیدونم چرا همیشه خارج از استاندارد های دیگرانم؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

به شیوه ای که شاید بشه اسمش رو گذاشت خرافات هم حساب کنیم این طوری میشه:

ما سال تحویل سر سفره هفت سین کنار بقیه لبخند میزنیم و خوش حالیم.

به خاطر همینه که تمام سال کنار بقیه میخندیم و توی تنهایی ناراحت....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چرا وقتی به این وبلاگ فکر میکنم یه جای بهم ریخته و آشفته به ذهنم میاد!

فکر کنم به خاطر اینه که ذهن خودمم آشفتس....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بگی ناراحت میشن، نگی غم باد میگیری

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٦ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخرین مطلبی که نوشتم رو خوندم دیدم مل اوم موقع هستش که تازه جودی ابوت رو خونده بودم!

از اون موقع خیلی اتفاق افتاده که ننوشتم:

مدرسه رفتم!،گوشی خریدم،رفتیم شمال،عروسی،لنا و....

وای حالا باید همه ی اینا رو تایپ کنم!

......................................................

واقعا من این جا دارم با کی حرف میزنم؟؟ ؟ :|

قبلا مسخره میکردم میگفتمم این خارجی ها با دفتر خاطراتشون حرف میزنن میگن : دفتر خاطرات عزیز سلام!

حالا میبینم خودم دارم با یه وبلاگ حرف میزنم:|

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چرا حوصله تایپ ندارم وگرنه چند صحفه حرف دارم که بنویسم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چی بگم...

کشورم رو دوست دارم ولی بعضی از حرف ها و فکر های هم وطنام ناراحتم میکنه...

هنوز اینانم رو پای حجابم حساب میکنن

هنوز سعی دارن منو بفرستن جهنم!

هنوز حرف های...

نمدونم والا چی بگم؟

ایمان من و اعتقاد من بیشتره یا اونی که چادر میپوشه و خلاصه همه واجبات دینی رو مو به مو انجام میده بعدش توی چش خانوادش زل میزنه و دروغ میگه و میره دنبال خوشی خودشبا پسرا؟؟؟(نمیگم من واجبات رو انجام نمیدم اشتباه نشه!)

اخر سر هم ما بده هستیم و اون خوبه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چی بگم...

کشورم رو دوست دارم ولی بعضی از حرف ها و فکر های هم وطنام ناراحتم میکنه...

هنوز اینانم رو پای حجابم حساب میکنن

هنوز سعی دارن منو بفرستن جهنم!

هنوز حرف های...

نمدونم والا چی بگم؟

ایمان من و اعتقاد من بیشتره یا اونی که چادر میپوشه و خلاصه همه واجبات دینی رو مو به مو انجام میده بعدش توی چش خانوادش زل میزنه و دروغ میگه و میره دنبال خوشی خودشبا پسرا؟؟؟(نمیگم من واجبات رو انجام نمیدم اشتباه نشه!)

اخر سر هم ما بده هستیم و اون خوبه

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یعنی داغونما خیلی داغون...:-(

امروز رفتم کتابام رو گرفم:|

از همه بدتر دفاعی و تاریخه (البته از درس انقلاب مشروطه) که چیزی نگم بهتر چون از ف-ی-ل-ت-ر میترسم!!! D:

هر چی کتاب مهم داشتیم حجمش کم و هر چی کتاب مسخره داشتسم حجمش زیاد شده!

اینم اولین حال گیری مدرسه!!!

 

پ.ن:

تا حالا سه تا دفتر،یه دفتر ریاضی گاج،سه تا خودکار،یه مداد اتود،پاک کن،کیف و کفش خریدم!

و در عجب هستم پریروز که رفتم از "سه تا دفتر" تا"پاک کن" خرید کردم؛چه طور همین چهار تا بیست و خورده ای! تومان شد!؟

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٦ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چرا نمیتونم برای وب هایی که مطالبشون مطالب کپیه(یعنی صد جای دیگه هم هست!) نظر بدم!

اخه نه خودشون ننوشتن حالا ما هم بریم بگیم قشنگه چه فایده؟

البته برای کسایی که میان اینجا میرم و نظر میدم!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خدایا به ادم های خجالتی یکم رو بده خیلی گناه دارن!

 

امین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٩ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

احوال امروز همه بدون شرح است...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یه چیزی کشف کردم!

قبل از این که بیایم شاهین شهر خیلی تنها نبودم بیشتر مظلوم* بودم! ولی الان هر دوتاش باهم هستم!

...............................................

*بهتره به جای مظلوم تو سری خور بزاریم چون توی مدرسه همیشه ضعیفه بودم هنوز هم هستم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داشتم به عکس ها قدیمی داخل وبلاگ نگاه میکردم باخودم فکر کردم:

که چقدر هممون عوض شدیم چه قدی!،چه قیافه ای و چه ذهنی

ارزو هامون،افکارمون،هدف هامون،زندگیمون، کلا همه چیز 180درجه تغییر کرده

اونایی که توی عکس ها هستن خیلی سادن خیلی شاد ولی الانی ها رو نمیدونم...

دوستام رو که خیلی وقته ندیدم و فقط گاهی وقتا تلفنی ارتباط داریم

این فامیلامون هم که شناخت درستس ازشون ندارم فقط میدونم من یکم بینشو عجیب الخلقه هستم و من رو بچه مثبت یا بچه مامانی صدا میزنن:)

کاشکی هممون هنوز اندازه ی همون موقع بودیم و هیچ دروغ و

پنهان کاری بینمون نبود صاف و ساده

اخی کیوان روش نمیشد با من بره بیرون میگفت:

-نه یه وقت دوستام فکر میکنن دوست دخترمه!

حالا دیگه حوصله نداره منو ببره زمین بسکت که خودش اونور با دوستاش فوتبال بازی کنه منم واسه خودم بسکت!

دریا هم که دیگه درست نمیشناسمش از اولم زیاد با هم جیک تو جیک نبودیم! ولی بازم...

درسته ما دختریم ولی اغلب طرف پسرای فامیله و منو اکثرا با همون نام های محبت امیز صدا میزنه!

امیر حسن هم قبلا یکم رو اعصاب بود چون همیشه وقتی کیوان بود میرفتیم خونشون ولی با هم خوب بودیم مثلا یه بار منو اونو کیوان فیلم ترسناک ساختیم

حالا رو اعصاب تر شده:دی

چه با کیوان چه بی کیوان کلا حرص میده فکر میکنه چون 2 سال بزگتره خیلی بزرگه(البته قدی خیلی بزرگه!) معمولا هم مثل کیوان هر چی من میگم میگه نه

تینا همون که بود هست! هنوز زیر ده ساله!

و اما خودم!

منم خودم که کلا رفتم تو یه فاز دیگه!!!

شعر میگم،داستان مینویسم،وبلاگ اپ میکنم،طرفدار هری پاترشدم،و با بقیه هم سن هام حرص میخورم!

ولیاگه هنوز زیر ده بودم چی میشد!

....................................................................................................

خیلی مطمعن نبومدم که هیچ کدوممون ذهنی بزرگ شدیم یا نه پس روش خط کشیدم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چند روز پیش داشتم میرفتم کلاس رقص که یه خانوم مسن و بلافاصله بعدش یه اقای مسن از کنارم رد شدن

 

بوی عطراشون با هم فرق داشت ولی بوی این عطر ها منو غرق خودشون کردن! یاد روزای گذشته افتادم اصلا این عطر ها زمان رو برام عقب بردن!

یادم نمیاد که این بوی این عطر ها رو کجا حس کرده بودم ولی اصلا یه چیزی بود...

بعضی وقتا که از مایع دستشویی یا ظرفشویی هایی که قبلا خریده بودیم میخریم دلم میخواد صبح تا شب بشینم مایع ها رو بو کنم یعنی دقیقا میرم به همون زمانا!

.................................................................

پ.ن:ای بوی عطر             مرا به کجا که نبردی

به مکان نزدیکی نه           به سرزمین رویا بردی!!

این شعر خودمه ها!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بابا من از همین جا اعلام میکنم نمیخوام از طریق اینترنت پول دربیارم!

روانیم کردید بابا!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داشتم فکر میکردم که من هیچوقت نخواستم خودم باشم!

داخل نوشته هام،حرفام و خیلی چیزای دیگه.

مثلا دلم میخواد حالت نوشته هام(به غیر از انشاء) مثل بقیه باشه،یا به خوبی دیگران با مزه باشم،البته بماند که خیلی جوک بلدم و بعضی وقت ها یه چیزایی میگم خوانواده تا یه ربع میخندن! ولی هنوز احساس میکنم با مزه نیستم!

رساتش اینه که احساس میکنم بقیه زیاد از خود اصلی من خوششون نمیاد به خاطر همین منم زیاد از خود اصلیم استفاده نمیکنم

همین نوشته هام رو هم اکثرا مثل نوشته هایی که داخل سایت های دیگه هست باشه.

مثلا همین آیا گفتن اخر جمله ها،چون فکر میکنم بامزه هستش و بقیه دوست دارن

دیشب که داشتم نوشته هام رو میخوندم احساس کردم حالت نوشته هام خود اصلیم نیست. یعنی خودم خودم رو درست نشناختم!

با خودم فکر کردم که شما عکس پروفایلم رو میبینید بعد این نوشته ها رو میخونید از من چه تصویری دارید؟

به نطیجه رسیدم که شما فقط صدام رو دارید نه تصویر!

تازه از صدام خوشم نمیاد چون فهمیدم خیلی نازک و حالت جیغ جیغی داره:)

یعنی احساس میکنم صدام از بچگیم تا به حال فرقی نکرده!

به خاطر همین صعی میکنم صدام رو یکم کلفت تر کنم ولی خوب زیاد تاثیر نداره

اخه من صدایی که وقتی خودم حرف میزنم میشنوم خیلی قشنگه! ولی وقتی صدام رو ضبط کردم دیدم از صدایی که خودم میشنوم نازک تره کلی توی ذوقم خورد:(

نمیدوم در حالی که از خودم و کارام و هنرام خیلی خوشنودم! بازم سعی میکنم مثل بقیه باشم

چرا

................................................

الان دارید باخودتون میگید این چه ادم درگیریه بابا!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

قصد تعریف از خود ندارم فقط وضعیت رو شرح دادم

تازه انضباطم رو از عالی خیلی خوب دادن:(

                              

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

واقعا نمیدونم به یک سری باید چی بگم؟؟؟

ازشون باید ترسید!!!

ادمایی که به یک حرکت،یک حرف،یک اشتباه نظرشون کلا عوض میشه.

طرف تا دیروز قربون صدقه ی هری پاتر میرقت امروز نقد بالایی رو که خونده یهو شده مخالف درجه یکش! و همین طور داخل سایت تاپیک میزنه: "حدف ساخت هری پاتر چی بود؟،ایا هری پاتر یک پروژهی سیاسیست؟" و هی میخواد بقیه رو راضی کنه که هری پاتر بده.( البته کسایی که فیلمای هری پاتر و کتاباش رو ندیدن و نخوندن ممکنه با خوندن این نقد فکر کنن که واقعا چیز بدیه)

حالا جالب اینه که اون سایت هری پاتریه و تمام شناسه های سایت از اسم های هری پاتری هستنو اسم سایتم جادوگرانه!(خیلی سایت باحالیه!)

اخه یکی نیست بگه تو طرفدارشی یا مخالفش؟ اگه مخالفشی چرا هنوز عضو سایتی؟؟؟ چرا هنوز اخبارش رو ددنبال میکنی چرا عکس هاشون رو لایک میکنی؟؟؟

به این ادم ها نمیشه اعتماد کرد از داخل همین اینترنت میتونی بشناسیشون،باید ازشون فرار کرد!

بهترین دوستشونم که باشی،اگه کسی چیزی راجبت بگه به سرعت دشمنت میشنو بر علیهت جبهه میگیرن و تازه ادم های دیگه رو هم بر علیهت میکنن. از راز هایی رو هم که بهشون گفتی تیتر اخبار قرار میدن!

ادم هایی که با شخصیتی که باهاش بزرگ شدن!شخصیتی که با اون خاطره دارن،با اون رویا ساختن و... این رفتار رو میکنن چه توقی میشه داشت؟

وقتی اون شخصیت عضوی از زندگ اونه،یعنی خود اونه،خاطرات اونه،رویا های اونه و بچگی های اونه!

کسی که با خودش و رویاهاش این کار رو میکنه،با کسی که از پوست و خون خوئش نیست چیکار میکنه؟

کاش میشد به ادما درس انسایت یاد داد.

اعتماد رو یاد داد.

معنای تفکر رو بهشون فهموند.

زندگی کردن روبهشون نشون داد.

و به اونا فهموند که همه مثل خودشون قصد و نیتی ندارن!

تا به سادگی شخصیت دیگران رو خورد نکنن...

اهای یک سری ها!!!:

یکم ادم باشید...

..................................................................

ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یکی بهم زنگ بزنه بگه هنوز به فکرتم...

یکی بهم اس ام اس بزنه بگه هنوز یه یادتم...

یکی بهم سر بزنه بگه هنوز تو ذهنمی...

بابا یکی یه کاری بکنه مردیم از تنهایی:|

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۳۱ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یه نکته ی جالب:

اگه زنا داخل شورای شهر میتونن باشن چرا نمیتونن رئیس جمهور باشن؟

اگه نمیتونن رئیس جمهور بشن پس چرا داخل شورای شهر هستن؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یعنی میخوام خودم رو دار بزنم من میگم کارت دادن جواب ندادن اونوقت نظرات ایشون رو ببینید!:

 

" کانادا رو بیخیال اگه خواستی یه وقت با هم بیشتر آشنا بشیم 09364897667"

 

"خانومی خیلی بی معرفتی زنگ نزدی از روی مطالبت فهمیدم دختر روشنفکری هستی ولی ای کاش مال من بودی ** در ضمن میگن کار بدی یه راست بری سر اصل مطلب زشته اما عاشقیه دیگه خوشگلم من مرتضی 20 از تهرانپارس بیکار دانشجوی طرم 5 حسابداری بازرگانی خوشحال میشم باهات آشنا بشم وقت کردی یه زنگ بزن 09364897667 و اینم عکسمه http://upload.tehran98.com/img1/etmc6ov1bebz9l3e1y71.jpg "

.....................................................................................

و کلا بگم که:

از چی بگم؟!

یعنی یه ذره غیرت توی وجود بعضی ها نیست!

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اقا این دوستای ما خودشون که هدایت نشدن هیچ میخوان ما رو هم مراه بکنن.

انقد ما توی گوش اینا خودیم نرید سراغ این کارا ادم نشدن که هیچ میگه بیا برو با داداش دوست پسر من دوست بشو!

بعد بهم یه کارت داد که انگار پسره درست کرده یه قلب بود که کنارش نوشته بود j.s (بیسواد شیدا با sh هستش! اون j هم به معنای جواد بود فکر کنید!) زیرشم شمارش بود و زیر شماره هم یه جمله عشقانه!
منم خیلی رک بهش گفتم اگه دوباره راجبش حرف بزنی به مامانم میگم ( البته مامانم خبر داشت! من عادت ندارم چیزی رو از مامانم پنهان کنم!)

امروز اومد بهم گفت شیدا از دستت رفت داره میره کانادا!

منم گفتم که اولندش! :من میخوام برم انگلیس!

دومندش!:حالا حتما منم میبرد!

سومندش!:یهویی هفته ی دیگه داره میره؟

چهارمندش!:به من چه!

پنجمندش!:مگه قرار نبود حرفش رو نزنی!

و فعلا مثل این که بخیال شده !

پس شد انچه شد!

...............................................................

ببینید ندیده چطور خاطرم رو میخوان چه برسه که ببیننم!:دی

هی میگفت خوشگله دیروز اومده بود دم مدرسه اقم گرفت!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داشتم فکر میکردم که امار بازدید وبم رفته بالا که روزی 10تا نظر دارم بعد فهمیدم که نخیر فقط یه نفر هستن که میان وبلاگ من.

ادمای قبلیم که هر چی میرم وبلاگشون نمیان خوب بابا دونفر دیگه هم بیاین نظر بدید!

اخه کی بدش میاد که بیان وبلاگش نظر بدن فقط ارمان های امام رو زیر پا نزارید!فرشته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اهای کسایی که منو اذیت کردید و اذیت میکنید!

یه روزی نه چندان دوری خیلی پشیمون میشین!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این کامپیوتر و اینترنت هم معضلی شده

اشاره میکنم به این تصویر:

 

همچین بدبختی داریم اجازه نمیده بریم سر کارای مهمی که داریم .

میکم یه لحظه میشینم میبینم ساعت میشه 12شب!

وضعیت رو اعصابیه!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

من رای نمیدم!

 

خیلی خوب چرا یهو سیاسی میشید اخه مگه من 18 سالن شده چهارسال سال های قبل هم نتونستم رای بدم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بابا لپ کلام:

مرده شور هر چی سیاست و تحریم و بازی های سیاسی و بورس و نمودار و سیاست مدار و کشور دوست و دشمن و جنگ و نژادپرستی و نابرابری و اختلاف طبقاتی و فقیر و غنی و ظلم و شمال و جنوب و شرق و غرب و بد و خوب و درست و غلط و جواب و زورگویی رو و له کردن و ادیده گرفتن و ی اعتمادی و خیانت و دوروغگویی و...

اوف یکم خالی شدم:)

........................................................................................

این پست کشور خاصی مربوط نمیشه،منظورم توی کل دنیاست همه ی ادما دارن قربانی این چیزا میشن

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دفتر خاطرات عزیز:

منو اوردو نبردن!ناراحتگریه

من خودم رفتم mp3یم رو تحویل معلم پرورشی دادم،یکم بعدش ناظم اومد بهم گفت :میگن یه چیزایی اوردی و...

منم بهش گفتم که اونو اوردم و دادمش به معاون پرورشی.

بعد از این که کلی بهم چیز گفت ، با این که گفته بودن هر کی هر چی اورده اگه تحویلش بده مشکلی نیست،پولم رو بهم پس دادن و منو نبردنناراحتگریه

و منم فهمیدم که توی این جامعه نباید راست گفت وگرنه این طوری میشه.میتونستم مثل خیلیا mp3 رو توی چیپسام یا ساندویچام قایم کنم و هیچ کس هیچ چیز نفهمه. تقصیر منه که زیادی راستگو هستم.

بچه ها گفتن باغ ابریشم خیلی خوش گذشت!گریهگریهگریه

شنبه هم یه اوردوی دیگه دارن میخوان ببرن یه امام زاده طرف های خمینی شهر.

بچه ها میگن بیا ولی نمیدونم برم یا نرم؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۱ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اگه یکی هر روز کار های جدیدی برای اذیت کردنت انجام میده...

خوش حال باش چون دغدغه ی زندگی یکی هستی!

بیچاره اونیه که فقط موقع امتحان ها یادش میوفتن

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میخندم،اما خنده هایم تلخ است،پشت خنده هایم گریه ها پنهان است...

هر که حرف های خنده هایم را بفهمد گریه اش میگیرد!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میبینم تعطیلات تموم شده همه دپرسن!

ما مدرسه ای ها که تازه روز اول فهمیدیم چه قدر درس ننوشته شده داریم!

شنبه باید چهارتا رسم ببرم اوضاع خرابه!نیشخند

.............................................................

پ.ن: من اینجا واسه کی مینویسم؟

تحقیق کردم دیدم واسه دله خودم!(دروغ سیزده با تاخیر!)(چرا نظر نمیدین؟)

ولی اینجا حکم دفتر خاطرات برام پیدا کرده!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

واقعا از این شعار دادناتون خسته نشدید؟

روی پروفایل فیس بوکتون هی مینویسید خدا مینویسید پیغمبر ولی توی عمل کردن...

کلا ما عادت شعار دادن داریم مرگ بر این مرگ بر اون وای خدا پیغمبر عاشقتونم...

ولی اخه یکم فکر کنید ما چرا داریم به اون مرگ میفرستیم؟ واقعا اینو میخوایم یا ساندیس؟

هی میاین کورش کورش میکنید و میگید من بچه ی پارسم ولی رفتارتون نه کردارتون نه گفتارتون نیکه...

وختی هم که میرید تخته جمشید و مقبره ی کورش ترقه میزنید

انقدر خدا خدا میکنی ولی نه قرانش رو میخونی نه براش نماز و روزه میگیری...

واقعا چرا ما این جوری هستیم؟؟؟

یکم سعی کنیم خودمون رو درست کنیم اگه نمیتونیم بجاش انقدر شعار ندیم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یعنی من فقط میخوام بفهمیم خدا شانس رو واسه کی افریده برم سراغش! والا!

برگرفته از:

" کتاب متروی"" سربازی"

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٠ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخه این چه وضعشه ؟

من بابام رو لینک کردم ولی بابام لینکم نکرده توی وبلاگ قبلیم از سایتش برام کلی بازدید کننده میومد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

کیا مثل من عیدشون بی برنامه توی خونه یه گوشه ولو هستن و تلوزیون میبینن و یا پای کامپیوترن؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

راست میگن

دنیا جای خوب ها نیست،بد ها هستن که میمونن.

خوب ها به بهشت میرن و بد ها داخل جهنم همین دنیا میمونن

شاید به ظاحر پیروزی برای بد ها باشه ولی در اصل مال خوب هاست

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خدایا نمیدونم چی کار کنم هر روز که میگذره از هدف هام دورتر میشم نمیدونم چمه اعصابم بیشتر مواقع خورده،با کوچیکترین تنشی که بهم وارد بشه حالم بد میشه،ذهنم هیچ وقت اروم نیست،انرژیم سریع تموم میشه بیشت وقتا یه جا ولو شدم،فقط وقتایی که کلاسم اونم بیشتر کلاسای ورزشی یکم میزونم،توی دلم اشوبه،دیگه اشکام محلم نمیدن و پایین نمیان و خلاصه لپ کلام: خدایا...

چه مرگمه؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مثل این که خودم و چشم زدم الان دلم میخواد بشینم گریه کنم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز روز خوبی بود مدرسه ازمون علمی دادم معاون کتابم رو که ازم گرفته بود پس نداد! یه گلدون گل پامچال صورتی خریدم ( به ولنتاین ربطش ندینا!!!) اومدم خونه تا ساعت سه و نیم پای کامپیوتر بودم بعد تا چهار و چهل پنج دقیقه یه چرت زدم ( تا سه _ سه و ربع خوابم نبرد بعدشم گوشیم رو روی زنگ گذاشته بودم که بیدار بشم یکی دو بار هم با اون از خواب پریدم.) بعد یه ربعه حاضر شدم رفتم باشگاه (بسکت) توی راه حالم خیلی خوب بود و اهنگای غمگینم رو گوش ندادم.

بعد باشگاه مستقیم رفتم زبانکده و وقتی برگشتم یِشیم و خرم سلطان و...

الانم که دارم وبلاگ مینویسم!

پ.ن صفحه رو یه دو دیقه دیگه رفرش کنید یکی دو تا دیگه مطلب هست

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اولا که پالتوم رو خریده بودم خیلی باهاش کیف میکردم(وجدانا خشگله!) ازاین که بعضی وقتا یه سری نگاش میکردن و چیزایی مثل این ...

ولی یه روز به این فکر کردم اونایی که توان خریدنش رو وقتی اینو میبینن چه حالی میشن؟؟؟

(نمیخوام از این حرفایی که همه برای خوب نشون دادن خودشون میزنن بزنم همشون احساسات واقعیمٍ)

واقعا قلبم تیکه تیکه شد  تا یه مدت بغض گلوم رو گرفته بود ...

امروزم یه سی دی که میخواستم رو دیدم ولی پولم کم میومد انقد اعصابم خورد شد...

بیچاره اون هایی هر روز این مشکل رو دارن

من همین جا اینو میگم که وقتی یه روز به یه حدی رسیدم  تمام سعی خودم رو میکنم که به این افراد کمک کنم.

و پیشنهاد میکنم اهنگ پیاده رو، از یاسر بی نام گوش بدید

این متن اهنگ:

یه روز پاییزی دم دمای غروب ---- گوشه ی پیاده رو آروم توی خیابان شلوغ

 

از لبه ی تابلو که روش عکس یه سوپر استاره ----  قدم میزنم تا اونجایی که پاهام حس داره

 

بیخیال اینکه فردا چی میخواد بشه ---- هرچی هست بدتر از اینکه نمیخواد بشه

 

صدای هم همه و صدای راننده تاکسیا ----- دو تا هدفون تو گوشم میزارم با صدای زیاد

 

ارم فکر میکنم توی دل این جماعت ---- پیدا میشه یه ذره جای امن برا من

 

ما تو خیابونی که این همه آدم دورشه ---- هرکسی بی تفاوت دنبال کار خودشه

 

یکی دنبال اون میره یکی میدوئه پی این ----  یکی خیلی خیلی شاده یکی خیلی خیلی غمگین

 

اگه میخوای که ندیده هاتو ببینی نمیخواد جایی بری ---- کافی همینجا بشینی شاید اولین چی که دیدی عجب نی واست

 

یه زوج که اومدن خرید عروسی باشد ---- همه چی آرومه همه خوشجال میخندن

 

که دارن پرونده این دوتا رو خوشحال می بندن ---- غافل از اینکه یکی داره ته قصه شو می بینه

 

یه جوون که اگه بگیری این حسشو میمیره ---- پشت ویترین مغازه وایستاده با اشک

 

آخرین حلقه ی ازدواج عشقشو میبینه ----  خیلی دردناکه اره دنیا واسه همه ی ما برنامه داره

 

همینطور تصمیم میگیری دستیو نگیری ---- رو بر میگردونی که دیگه این تصویر رو نبینی

 

جای پیرزن که یه بقچه روی شونش ----  برای بچه ی مریضش که توی خونشه

 

همش استرس اینو داره آخر شب داروخونه ببنده و پول دوا جور نشه ---- نگاه به آقای سر به زیر سمت راست میکنه

 

 

یه طوری انگار با چشماش التماس میکنه ----  گریون انقدر بی پول و اوضاش گنده

 

که حتی روش نمیشه بپرسه جوراب چنده ----  لبای اون مث لباتو به هم میدوزه

 

از اون پدرا که میبینیشون دلت میسوزه --- دست یه بچه رو گرفته آروم راه میره

 

اطرافو میبینه و از خجالت داغ میشه ---- همین طور که درگیر آبرو جیب خالیست

 

بچه به یک گوشه خیره میشه وا میایسته --- میگه بابا حالا که دستا مو گرفتی می بری

 

من که بچه ی خوبیم یه دونه بستنی میخری ---- پدر آرزو میکنه که سریع بمیره

 

حاضر جونشو بده و یه بستنی بخره ---- میگه عزیزم اونجا که سفره اصن نیس هیچی

 

اونا دیوونن هوا سرده تو مریض میشی ---- بیا بریم خونه مامان منتظره ها

 

ناراحت میشه اگه نرسیم واسه شام ---- تو که نمیخوای مامانی ناراحت شه ازمون

 

هردو میدوئن سمت خونه و اشک چشاشون

 

ما کنار اون که داره یه سیب و گاز میزنه ---- یکی رو پله به گدایی نشسته ساز میزنه

 

اینارو میبینم و میگم بیچاره خودم ---- ظاهرا منم باید یه روز همین کارو کنم

 

فک کنم هیچ وقت مث امروز بد بین نبودم ---- نمیدونم چی شد درگیر بد بینی شدم

 

ولی با اینکه ایندفعه حرفام همه تورش بودن --- ولی ظاهرا همه خوش بودن

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام یه دستی به سر و وضع وبلاگ کشیدم

عنوان وب خوبه؟ حداقل یکی جذب میشه!

از اهنگ وب خوشتون میاد؟ یعنی ماشق این اهنگم روزی صد بار گوشش میدم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام بعد یه هفته اومدم میبینم هیچی نظر برام نیومده!!! البته بماند دیگه عادی شده!

خواستم بگم قسمت سری امتحانی رو برای 2 روز دیگه خوندنش برای عموم ازاده ولی بعد اون به دلیل سری مدرسه ای! نوشته ی خصوصی میشه! تا سال دیگه.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مراحل تغییر قیافه من وقتی میبینم نظر جدید برام اومده:

 

تعجبنیشخندخنده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیخوام برم علوم بخونم نه نمیخوام!!! گریهگریهگریه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

در بچگی کم رو بودم ارام بودم از کودکی سعی کردم بزرگ باشم ولی اشتباه میکردم
حال نوجوانم سا لم سر حال شاداب...
میدوم،میخندم،بازی میکنم،بادوستانم به گردش میروم،لحظه هایمرا در این جا به ثبت میرسانم،مسخره بازی در میاورم،و از همه مهمتر:
 
 
 
زندگی میکنم
 
 
حرف های دیگران برایم مهم نیست میگذارم هر چه میخواهند درباه ام فکر کنم خودم را زندانی افکار انها نمیکنم هنوز کوچکم هنوز کودک درونم زنده است ...    
به دنیا امدم تا زندگی زندگی کنم نه زندانی باشم
دیگران میخواهم زندگی کنم!!! 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دوستان من چی کار کنم؟

اخه عنوان رو چی بزارم که جذب بشین؟؟؟

دلنشته های یک عاشق ... یک دیوانه ..... یک بچه مثبت .....یک بی عرضه!!!... اه ز عشق تو دیوانه شدمـــ...

اخه عنوان باید این طوری باشه جدا؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

از کودکی اموختیم که به فکر خودمان باشیم تا به حدفمان برسیم در صف ها دوستانمان را حل بدهیم تا برنده باشیم...

یاد گرفتیم که دوستامان را با توجه به سودی که برایمان دارند انتواب کنیم مثل دختر مدیر...!

یاد گرفتیم که ناراحتی باخت دیگران برایمان مهم نباشد مهم این است که دوستانمان را هل بدهیم تا خودمان روی روی صندلی بشینیم

یاد گرفتیم تا کمی قد بلند کردیم بزرگ شدیم و باید رفتاری مانند یک خانم یا اقا داشته باشیم

یاد گرفتیم هرکس احتیات کند سوسول است

یادگرفتیم که هر کس بخواهد یک بازی کودکانه را دوباره انجام بدهد بچه است

یاد گرفتیم که فقط با زبان میشود خود را بالا کشید نه با رفتار و مسعولیت پذیری

یاد گرفتیم که مرد بالا تر از زن است با این که بیشتر از او رنج میکشد

یادگرفتیم که کسانی که زیاد به درسشان احمیت میدهند بچه خرخون هستند و کلا ادم به حسابشون نیاریم

یادگرفتیم بیشتری از دیگران یاد گرفتیم و الگو برداری کردیم و فکر میکردیم با فحش دادن مانند بزرگ ها رفتار میکنیم و مستقل میشویم

فکر میکردیم اگر کسی با چادر به پارک برود ادم دهاتی است

فکر میکردیم که روز و شب حرص این رو بخوریم که چرا این زنگ زد این زنگ نزد اون اینو گفت ال شد بل شد... بزرگ شده ایم

فکر میکردیم اگر روزی کسی تعریف نکند که دیشب با فلانی دوست شدم به اون اینو گفتم به این اونو گفتم ادمیست که بلد نیست روز و و زندگی خود را بگذراند

 فکر میکردیم هر کس هر شب به پارک نرود یک بچه مثبت است و به درد دوستی نمیخورد

این ها را از دیگران یاد گرفتیم و سعی نکردیم ان را اصلاح کنیم

با فکر ها و انیشه های غلط دور وبرمان زندگی کردیم و هیچ وقت تصمیم به تعویض ان ها نکردیم و ان ها را نسل به نسل منتقل کردیم

..................................................................................................................

اخیش خالی شدم!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخیش چند روز بود میخواستم اپ کنم نمیشد! دوساعت مینوشتم ارسال رو که میزدم پیام خطا میداد و... بقیش و خودتون میدونید!

حالا توی فکر اینم که چی بنویسم !

فعلا اینو بگم که یه صحفه جدید به نام "متن و ترجمه ی اهنگ های قشنگ" درست کردم حالا هر چی میگردم پیداش نمیکنم! البته منظورم روی صحفهی وبلاگه چی کار کنم؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/۱۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام!

خیلی وقته اپ نکردم نزدیک یه ماه میشه ولی حالا اومدم!

 

پریشب خونه مامان بزرگم بودیم ساعت 10 11 بود که با کیوان رفتیم توی کوچه بدمینتون!

که بعد 5 دیقه کیوان لطف کرد و توپ رو انداخت بالا درخت هر کاریم کردیم پایین نیومد

تینا هم که باهامون اومده بود تو کوچه نشسته بود با کچ نقاشی میکشید که ما هم یه لی لی کشیدیم .یه مرحله هم از خودمون درست کردیم! که هیچکس نبره! خلاصه تا یک بازی کردیم و بعد خسته شدیم و لی لی ششتایی بازی کردیم! تا نزدیکای ساعت دو 

یعنی سرم رو که رو بالش گذاشتم...خواب

فردا عصرش که رفتیم تو کوچه بازی کردیم فهمیدیم دیشب چه قد کوفته بودیم!

ولی کلا حدف این اپ این بود:

توی کل بازی هی میگفتم نصفه شبی بچه شدیما!

خیلثی وقته به این فکر میکنم

ولی بالاخره فهمیدم واقعا هنوز بچه هستم که فقط زیر این فرهنگ و چیزای دیگه دارم خودم رو بزرگ میکنم و از خیلی چیزا محروم

مگه هر کی یه مانتو روسری میپوشه دیگه یه زن بزرگه؟؟؟

وقتی دارم توی خیابون راه میرم یکی میاد میگه خانوم میدونید ساختمون نمیدونم چی چی کجاس یعنی که ادم محترم تو داری منو محکوم به بزرگ بودن و وارد کردن من به دنیایه پر دغدغه خودت میکنی!

یه بار یه شیتونک با خودم بردم پارک چون اون پارکه فقط پارک بادی داشت که منو راه نمیدن با یه سینما 5 بعدی که فیلمش تکراری بود خلاصه ما دو قدم میدویدیم همه یه جوری نگاه میکردن که انگار گناه کبیره کردم

بدبختی خودمم روم نمیشه بدون روسری با یه بلوز بلند بیام بیرون وگرنه خیلیا رو میبینم که با یه بلوز استین کوتاه بدون روسری میان بیرون

___________________________________________________________________

شما ها که این مطلب رو میخونید فکر نکنید بزرگ شدید یه بار یه بازی مثل لی لی بازی کنید کودک درونتون همچین زنده بشه!

پ.ن

کیوان: پسر خاله ی مامانم ( از من 40 روز کوچیک تره عکسم قبلا گذاشته بودم )

تینا ( دختر دایییم 6 سا از من کوچیک تره! )

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خوب برای تولدم جلوی موهام رو کوتاه کردم و دارم باقیافه ی جدیدم کیف میکنم همه هم که میگن خیلی خوشگل شدی بابامم که کلا از موی کوتاه خوشش میاد

منم الان سرشار از اعتماد به نفس!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام 

یه چیز جالب من از وقتی نمیرم مدرسه اصلا حالم عوض شده مثل این که دوری از بچه ها حالم رو خوب کرده!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خوب امتحانام تموم شد یکم رو کِیفم . دیروز نشستم سه لایه لاک زدم !( چه حوصله ای )

میگم چند نفر که بتونن فعال باشن بیان اینجا فعالیت کنن

www.jadoogaran.org

شما به موضوعش توجه نکنید فقط بیاین رول بزنید شناستون هم اگه خواستین بگین

............................................................................................

بابام میگه چه قدر منفی مینویسی!(راست میگه!)

ولی واقعا اگه شما هم بخواین دل نوشته بنویسید همش منفیه یه بار امتحان کنین.

پ.ن هر کی شناسم رو توی اون سایته ببینه انقدر شاد مینویسم باورش نمیشه منم!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

احساس که وقتی در کنار دوستانمان هستیم داریم.

کار هایی که در گروه دوستانه انجام میدهید.

2 نمونه سوالات امتحانی اجتماعی من.

 خوب اجتماعی درسی که یه دور میخونی بعد هر چی نتیجه گرفتی مینویسی حتی اگه سوال رو بلد نباشی درست در میاد!!!

وقتی به این سوال رسیدم دقیقا این کتاب نوشتم چون 2 سال که دوستی ندارم شاید دو سه نفر کنارم باشن به اسم دوست ولی فقط با یکیشون یکم کیف میکنم .

یه روز نیم ساعت برای 2 نفرشون ایستادم ولی اونا دریغ از 5 دقیقه...

اخرین روز یکم کار داشتم به اون یه نفر گفتم یکم صبر کن بیام کارم یکم طول  کشید اومدم بیرون رفته بود فقط یه بار وایساد چون کتابم دستش بود...

دوستان قدیمی هم که یکی که فقط باید بقبینمون  وگرنه یه اس ام اس هم نمیده اون یکی هم که امکانات لازم نداره اوف

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دلم میخواست جای لنا بودم راحت حیچ چی حالیم نبود فقط بخور بخواب صدا در بیار یه مشت ادم واست جنگولک بازی در بیارن

ولی وقتی فکر میکنم میگم نه اگه جاش بودم هیچ وقت موقعیت الان رو پیدا نمیکردم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

متنتتهنهتاتذتر  لتغل لل غعهغلنهت  یزدتفلعغنهحتغاهنبلذتهخهمعنکتمعا تد لاعذعتالتعنکهنننتنعتتعال ااا غلرال لفبل رلبغالرا لبرغالرغالعغتالرللفبزفلبفل ر لللارلابلزلرلزبلل   للافللالاااااااااااالتازرزرذد د

نمیدونستم چطوری بنویسم فقط دکمه ها رو فشار دادم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

من توی تئاترم بعضی وقت ها که حس میگیرم...

چرا دروغ بگم؟ بعضی وقت ها چیز های خیلی کوچیک ناراحتم میکنه ( خیلی دل نازک شدم) اون قدر بهش فکر میکنم که گریم بگیره نمیدونم چرا ولی دلم میخواد گریه کنم(گریه کن گریه قشنگه..) از وضعیت فعلی هم راضیم ولی دیگه دلم میخواد دیگه نمیدونم چرا؟

مثلا یه بار با هزار تا کار گریم گرفته بعد یهو یکی میاد تو اتاق و...

منم مجبورم قعطش کنم وگرنه با سوال های جور واجور رو به رو میشم( اگه مطمئن نبودم که بابام فک میکنه من اپ نمیکنم این طور نمیومدم بنویسم که! بابا اگه داری شانس من میخونی لطفا سوال نپرس) بعدش هم دیگه گریم نمیاد اعصابم خورد میشه ها

ولی به نظر شما چرا این طوریم؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چند روز پیش اخرین روزی بود که 8 ساعت توی مدرسه بودیم بچه ها توی بغل هم گریه میکردن( البته یه دقیقه بعد هیچ اثری از گریه دیده نمیشد!) اما من باید برایکی گریه میکردم؟

شاید برای کسی که روی صندلیم ادامس چسبوند

یا اون کسی که به خاطر رفتاری که داشت از سرود بیرونش کردم و کلا دیگه همش کنایه میزد( البته قبلش هم همین طور بود چی کشیدم وقتی بغل دستیم بود!)

یا کسایی که اگه یه ورقه کلا سور ای هوایی بهشون نمیدادی قطع رابطه میکردن و خسیس می شدم ولی اگه یه مداد میخواستم نداشتن ولی وقتی خانم میخواست با مارک های مختلف رو میکردن؟

یا اون هایی که یه روز بهم گفتن تو یه ذره عقل داری اونم گذاشتی واسه درس خوندن و وقتی با هاشون تا خونمون میومدم باید گوش هامو میگرفتم؟

مشکلشون اینه که من به قول خودشون خیلی مثبتم( بچه های فامیل هم اینو میگن چون برای هر کاری اجازه میگیرم) که شنبه راجب جایی که رفته بودیم یا چیز جالبی که برام اتفاق افتاد میگم و اونا یواشکی صحبت کردن با یه پسر(به روشونم که میاری بهشون بر میخوره!)

ولی من اون روز خوش حال بودم نه چون درس تموم چون این بچه ها تموم!

پ . ن وقتی مامانم در مورد چیز های بالا نصیحتم میکنه انقدر حرصم میگیره

پ . ن معمولا این علامت برای پس نتیجه میگیریمه ولی خیلی جا ها به کار میره جریان چیه؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مبه تاغ تم ععا مت اذن ع لد هاا اذئعائ ذعا عنتا عاان تذعلا تت تاعاودغ

زیاد توش دقت نکنید اینا حرفای واقعی دلمه هر چی تا حالا نوشم چیز های جزئی بوده حرفای واقعی دلم رو هیچ کس نمیفهمه و هیچ کس درکم نمیکنه

خدایا خودت کمکم کن

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام حالم گرفتس میدونید که چند روز دیگه قراره به اون محیط دوستانه یعنی مدرسه برگردم!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۱ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

هرکس دوای درد منو میدونه بمن بگه:

تنهام توی مدرسه،یعنی دوست ندارم یا بهتر بگم  دوستی که دوست باشه و نبودم رو احساس کنه ندارم دوستی که توی "تعلیمات اجتماعی" گفته ندارم.همه میگن مگه میشه؟ همه با ادم دشمن باشن؟(چون توی مدرسه طرفدار ندارم) ولی حلا که شده چه میشه کرد ولی خودم میدونم چرا:

چون عقیده من مثل اونا نیست فکر من مثل اونا نیست چیزی که توی انتها میخوام بش برسم مثل اونا نیست دلیل پا کامپیوتر نشستنم دلیل پا کامپیوتر نشتن اونا نیست و....

هر وقتی چند تای جمع میشن کنار هم من میرم کنارشون میگن برو بچه مثبت این حرفا رو نمیخواد بشنوی. یا اگه هیچ چیز هم بهم نگنخودم کلافه میشم و مجبور به دوری میشم.

بهم میگن توی زمان ما هم از این بچه ها بود ولی با ما اینطور رفتار نمیکردن مگه میشه؟

میگم توی زمان شما ولی حالا نه..........

و در اخر زمان خودتون با این زمان با هم فرق کرده!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

حالا بعد این همه که من یه روز در میو اپ میکنم هیچ کس (جز بابام) وبلاگ رو نمی بینهمنتظر

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

هیچ کس همراه نیست

تنهای اول

.

.

.

مرسی از نظر های زیادتوننیشخند

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین