دل نوشته های یک بچه مثبت

دغدغه های کوچک من

 

《چون مات توام دگر چه بازم؟》

من عاشقم و من به این عشق نیازم...

......................................................

پ.ن: این بیت رو خوندم یهو بیت دوم اومد به ذهنم گفتم بنویسم 

اِدیت عکسم خودم انجام دادم😊

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٥/۱٧ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

ترس:
 
همه میترسن....هر کس بگه نمیترسم دروغگو هست.....

زنده ای؟ نفس میکشی؟....پس تو هم میترسی!....اگه نترس بودی الان نبض نداشتی!

.....ترسو،بزد، نترس و شجاع اسم هایی هست که ما به درجات زیاد و کم ترس دادیم.

....یه بچه مراقبت میخواد چون از هیچ چیز نمیترسه! هر لحظه ممکنه یه کار احمقانه انجام بده از روی پل بپره یهو بدوه توی خیابون ولی ادم بزرگ نه ! چرا؟ چون میترسه! ترس زنده موندن درش وجود داره! 

اصولا تمام ترس ما به خاطر جونمونه!

چرا بعضی ها از تاریکی میترسن؟ به خاطر جونشون ! اصلا چرا از تاریکی میترسن؟ چون ترس از اتفاقاتی که در تاریکی امکان داره بیوفته میترسن...........از خطراتش!

اصلا خطر چیه؟؟ چیزی که برای جان مضر باشه! همه ترس های ما به تمایل به بقا ختم میشه....هر جایی که دیگه احساس امنیت نکنی میترسی!.....

میخوای دیگه از هیچ چیز نترسی؟ باشه دوست عزیز!خدا بیامرزتت! ترس خوبه ولی به اندازه کافی..مثل همه چیز که به اندازه لازم خوبه....نه انقدر که هر کاری رو بدون فکر انجام بدی نه انقدر که با فکر هیچ کاری انجام ندی!
در اخر به قول جیمز دشنر:

اگر نترسی آدم نیستی!

.............................................

شاید این پست ویرایش بشه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خانواده.......

مقهوم زیاد و گنگی داره.....

..........

پ.ن : این پست شاید بعدا ویرایش بشه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دوستان!

وقتی امشب وارد شدم حالم خیلی گرفته بود ولی اون 6 تا نظر که گذاشته بودید خیلی بهم انرژی داد و خوش حالم کرد 

خیلی ممنون که با نظرات پر انرژیتون حمایت میکنید:)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امسال دقت نشد تولد خودم و وبلاگ رو تبریک بگم....

27 تیر تولد خودم و وبلاگ پس آ پس مبارک!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امشب باز هم اشکی از گوشه چشم لغزید.....

و باز هم کسی تولدش را ندید که چرایش را بپرسد......

از شما چه پنهان این دفعه خودنم هم نمیدانم به کدامین بهانه بازیش گرفت....!

امشب شاید به بهانه همه چیز...!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

به سلامتی روزی که توانایی اینو داشته باشم که مامان یه عالمه بچه بشم...

بچه هایی که خودشون مامان ندارن! و نیازمند محیت یه نفر هستن.....

اینم بخشی از آرزو های منه...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میدونید چه حسی داره که تموم آرزو های خدتون رو ناممکن ببینید 

یا همه آرزوهاتون رو براتون ناممکن ببینن

اگه نمیدونید.....شما اون آدم راحته هستید!

ولی هیچ وقت......هیچ وقت.....آرزو های یه نفر رو پایمال نکنید!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این که ادم از تقریبا همه چیز بدش بیاد چه معنی داره؟

چون من این روز ها از همه  چیز بدم میاد !

از زمینی که روش راه میرم!

از آدم های اطرافم!

از این نفس ها! 

از این سردرد ها!

ار این بدن که توش حبس شدم....

از این سر که همیشه مشغوله....

از این دست که موقعی که باید بنویسه نمینویسه....

از این آدما که دیگه آدم نیستن

از این همه تظاهر....

از این همه دوری.....

از این خاک که هیچ چی توش رشد نمیکنه...

از هوای......که نفس میکشم...

از تمام ادمایی که یه روز خیلی دوستشون داشتم.....

از این زندگی های از هم پاشیده....

از مدرسه...

از کتاباییی که یه کلمش توی زندگی هیچ کس نیست.....

از این سردی ها.....

از این ناخن های جویده شده ....

از فکر......

از همه آدم ها....

از قالب این وبلاگ!.....

از نوشته های این وبلاگ.....

از چیزای که میبینم.....

از چیزای که آرزو میکنم نمیدیدم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داخل وبلاگ یکی از دوستای.....دوست ها! خوندم:

اول دبیرستانم تموم شد دختری که آرزوش رفتن به اول دبیرستان بود هالا اونو تموم کرده...

ولی این آرزوی من نبود...

نمیدونم خوش حال باشم نباشم ؟ آلان تابستونه هیچ کاری نکردم کل اون برنامه ها که چیده بودم بهم ریخت وکلا همش خونه مادر بزرگ بودیم! 

سال های قبل اونا نمیموندن من میخواستم بمونم حالا من میخوام بریم خونه اونا نمیان!

خلاصه امسال سالی بود که هیچ وقت نمیخواستم شروع بشه و حالا تموم شد!

از روزی که اخرین امتحان رو دادم میخواستم بیام بنویسم و لی دل و دماغ نداشتم

فعلا همین...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چند وقته حالم خیلی بده...

چه روحی،چه درسی،چه بدنی.......

دهه اول محرم رو رفتم هیئت گریه کردم یکم سبک شدم ولی از اون به بعد دیگه با هر چیزی سریع گریم میگیره....

تو همین هیئت هم میدیم مردم چطوری از سر دل پری زار زارگریه میکنن حالم بیشتر گرفته میشد والا یه شب به ازای هر یه قطره اشکی که زن کناریم میریخت من ده تا اشک برای اون میریختم...

از نظر درسی هم چون یکم افت کردم اعصابم خورده این همه میخونم اخر چارتا ایراد بنی اسرائیلی میگرن نمره نمیدن

بدنی هم همش تغصیر صندلی های مدرسه هست! ستون فقراتم به کل درد میکنه

کلا داغونم...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این روزا خیلی صحبت از مرتضی پاشایی شده که حالش بده و دعا کنید و این حرفا...

من نمیگم دعا نکنید! اصلا کاری به این ندارم! انشالله خدا زودتر حالش رو خوب کنه که بازم واسه طرفدارهاش بخونه

من میگم همه روزه صد تا بیمار مثل اون بستری میشن ولی ما اصلا برامون مهم نیست! ولی تا یه ادم معروف مثل اون این طوری میشه شده میریم کلی اطلاعات راجب اون بیماری به دست میاریم حتی یه مبلغی هم کمک میکنیم به اون بیمارا!

ولی در مواقع عادی فکر نمیکنیم ادم های دیگه ای هم هستن که بیمارن! ما فقط به فکر کسایی هستیم که برامون مهم هستن فقط واسه اونا دعا میکنیم،کمکشون میکنیم و به اون ها اهمیت میدیم.

بعضی وقت ها یکم بشینیم و فکر کنیم.....یه محیط و ادم های اطرافمون.....بیبینیم اونا مشکلشون چیه؟.......اگه ما به کسی کمک کنیم مطمئن باشید یه روز یه نفر هم به شما کمک میکنه

......................................

به قول یه نفر کار هنرمندامون هم شده عکس سلفی گرفتن با مرتضی پاشایی!

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

من رییس نشدم:(

یعنی اخر شانسم:(

دختری که رای پنجم شورا بود یدونه هم تبلیغ نزده بود شد رییس اون وقت من......

فقط به برای این که بقیه گفتن رییس رو رای گیری کنید.....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بله بلاخره من بعد از کلی تبلیغ معادل سه تا پرچم و 10 تا تبلیغ کاغذی که زدم رای اول شدم

به رییس شورا سلام کنید:دی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۸/٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خدایا چه کردم؟

چرا سرنوشتم را این گونه نوشتی؟قرار است سختی ها مرا به کمال برساند؟ 

اخر چگونه درد هایی که هر روز خورد تر از دیروزم میکند مرا کامل میکند؟

نکند کمال من خورد شدن باشد؟

سال هاست که کسی دردم را نفهمید..

فریاد های بلندم کسی نشنید.....زیرا فریاد هایم خاموش بود و عمارت دلم را میلرزاند

بین من و بالشت،اشک هایم رازی پنهان بودند و هستند.....همراز خوبیست اما اگر توان داشت تمام اشک هایم را با غم هایم میگریید..

تنها و گوشه گیر ماندم....دریغ از دوست دریغ از یک لبخند.....

گاهی با قلم کاغذی خود را ارام میکردم گاهی قطرات اشک...

بیشتر شکستم ؛وقتی به ان کسانی که به انان علاقه ورزیدم و دوستشان داشتم، از هزاران جمله ی روزانه ان ها حتی یک دانه اش به من تعلق ندارد ولی من شب رویایشان را میبینم.....

خدایا کجای کار من اشتباه بود؟ صداقتم؟ اعتمادم؟ رازداریم؟ چه چیز اشتباه بود؟

خودت میدانی چه قدر سخت است که نام خودم را گذاشتم : دختری که هیچ وقت دوست داشته نشد....

همیشه امیدوار بودم شاید یک روز کسی بالاخره ببیند و بفهمد...

شاید کسی بتواند ان غم پشت لبخند ساختگی همیشگی ام را ببیند یا بتواند چهره خسته ام را بخواند....اما کار هایی مهم تر از من داشتند..

این ها را مینویسم تا شاید روزی خوانده شوند یا شاید روزی فهمیده شوند....شاید یک روز کسی خواند و مرا درک کرد.....در کرد که پشت ان صورت خندان با لبخندی بزرگ غم نهانی است....

 

ادامه دارد....

↓↓↓↓↓↓↓

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خیلی بده که همه ادمای سرد رو بیستر دوست دارن!

همه از ادمای خشک خوششون میاد که همش خودشون رو میگیرن و همه رو از بالای دماغ مینگرن!

از ادمایی که شوخی میکنن و میگن و میخندن و مهربونن....بدشون نمیادا! ولی ادم حسابشون نمیکنن!مشغول تلفن

اخه این درسته؟

اقا من تو خونمه که بگو بخند کنم! دوست دارم بقیه رو شاد کنم! چرا بهم میگن با این کارات خودت رو سبک میکنی؟(والا زیاده روی هم نمیکنم!)نیشخند

میگن باید خودت رو سرسنگین بگیری و....کلن مثل اون بالاییه که گفت خشک و ادم بی خودی باشی :|

ولی این واقعیته! یه قانون مسخره که هرکی کمتر باهامون گرم میگیره و خوبه رو بیشتر دوست داریم! توی مدرسه صد ها مدل از اینا که از دماغ فیل افتادن داریم! که همه هم مریدشونن!چشم

اخه این عادت غلط و بد چیه که بین همه رواج داره!؟منتظر

اصلا تقصیر ماست که میخوایم خوب باشیم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این سایت خیییلیی خوبه!

http://www.virtualpiano.net/

تازه اون کد پیانویی هم که گذاشتم توی امکانات وبلاگ هم خیلی باحاله!

امتحانشون کنید!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خیلی سخته که حرف های دلت داخل کلمات جا نگیرن...

خیلی سخته که یه محرم وایه حرفات نداشته باشی....

سخته که هر وقت دلت پر بود کسی رو نداشته باشی بری پیشش گریه کنی راحت شی....

سخته که همش بریزی توی خودت....

سخته که کلی برای درد و دل کردن حرف داشته باشی ولی حتی اگه کسی هم همراهیت کرد نتونی یک کلمه بگی...

خیلی سخته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

زیاد به آدم هایی که خودشون رو خیلی بررگ میبینن نباید نزدیک شد...

باعث میشت آدم خودش رو کوچیک ببینه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چه زیباست که گاهی از دور دیدن شخصی که شاید حتی با او حرف هم نزدی،برایت هزاران خاطره زنده میکند و لبخند را بر روی لبانت میاورد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

قبل از این که دنبال مقصر باشی برگرد ببین خودت کجا اشتباه کردی؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

هر کس خدش دشمنش رو میسازه!

ما خودمون دشمنامون رو پرورش میدیم،بهشون راه و چاه و روش های جنگ رو یاد میدیم و بعد اونا رو با خدومون رو به رو میکنیم!

همیشه هم جنگیدین با دست پرورده ی خودت سخته نه؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خیلی خوش حالم وبلاگم مقام اول رو گرفت!

 

وبلاگ در مورد پرسش مهر بود که اقای روحانی گفته بودن:

اگر پدر شما رییس جمهور بود به او چه میگفتید؟

خلاصه دیگه امروز روز خیلی خوبی بود چون دو تا دیگه اتفاق هم افتاد:

پاور پینتم برای درس فارسی بهترین پاور پوینت شد.

منبت کاری برای کلاس حرفه بهترین کار با چوب کلاس شد.

خیلی روز خوبی بود!

...................................................................................

ادرس وبلاگ اقای رییس جمهور:

Mehrpm.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

درد من درد یه دختره که خستس، خستس از همه چیز و همه کس، از جامعه ای که پذیراش نیست، دردم درد دختریه که همیشه میاد خوبی کنه ولی حسابی کباب میشه،ولی بازم ادامه میده، با این که همیشه اعتمادش رو زیر پاشون له میکنن بازم اعتماد میکنه، همیشه به خاطر باورهاش ترد میشه، به خاطر علایقس مسخره میشه ;اینا همه باعث میشه نا خوناس رو بخوره ، میزش از خط خطی هاش سیاه بشه و.. ولی این دختر هیچ چیز نمیگه... چون به خودش قول داده که همیشه خوب باشه ...خوب.... چرا انقدر بهای خوب بودن سخته؟ چرا داشتن یه ارزو که خارج وسع فکر دیگران و بیرون خط قرمز های اونا هست انقدر سخته؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دیگه بزرگ شدی این کار رو نکن،بقه خوب فکر نمیکنن،دیگران اینو میگین،دیگران اونو میگن،دیگران نگاه میکنن....

از دست این دیگران خسته شدم!

نمیزارن نفس بکشم همش به خاطر اونا باید از زندگی لذت کافی نبرد!

اصلا بزار هر چی میخوان فکر کنن! والا!

چون یه سری این طورین بقه نباید زندگی کنن؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

من همیشه سعی میکنم خوب باشم!

باتمام وجودمم اینو میخوام ولی نمیدونم چرا همیشه خارج از استاندارد های دیگرانم؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

به شیوه ای که شاید بشه اسمش رو گذاشت خرافات هم حساب کنیم این طوری میشه:

ما سال تحویل سر سفره هفت سین کنار بقیه لبخند میزنیم و خوش حالیم.

به خاطر همینه که تمام سال کنار بقیه میخندیم و توی تنهایی ناراحت....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چرا وقتی به این وبلاگ فکر میکنم یه جای بهم ریخته و آشفته به ذهنم میاد!

فکر کنم به خاطر اینه که ذهن خودمم آشفتس....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چهار شنبه 29ابان

باختیم...:((

دوم شدیم مسابقه ای که 100% اول میشدیم رو باختیم...اونم به خاطر مربی خودمون...:( :|

اصلا تعویض انجام نداد بعد هم هی میگفتن که اره اونا نقطه ی ضعف ما رو فهمیدن!

خوب اخه وقتی چند بار بازی اون چهار نفر که همیشه تو زمین هستن رو دیدن و یه بارم باهاشون بازی کردن میخوای نفهمن؟؟؟

2نفر بازیکن خوب ذخیره داشتیم...من رفتم به معلم ورزشمون(معلم تیم نه) گفتم خانم اصلا من میگم که نمیتونم توب رو حتی توی دستم بگیرم ولی دیگه خودتون میدونید که دفاع قوی دارم  پس چرا منو نمیفرسته تو وقتی بچه ها دارن دفاع رو خراب میکنن؟؟

خلاصه حتی یه تعویض هم نکردو ما 19-9 باختیم اونم از تیمی که قبلا برده بودیم...

بعد جالبه من کلی خودم رو گرفتم که به مربی تیم نگم پس چرا تعویض نمیدین؟ ولی 5 دقیقه اخر یه بار خیلی اروم بهش گفتم که اونم خودش رو زد به نشنیدن:|

1دقیقه اخر هم همه ذخیره ها رو فرستاد داخل حتی ضعیفترین رو ولی منو نفرستاد که نفهمیدم چرا...:|

حالا همه ناراحت با بغض . گریه اومدیم لباس بپوشیمیهو یکی از اون تیم دراومده میگه دیدین شیر برنج شدید!

ما بعد از این که از ما باختن حتی یه کلمه بهشون حرف نزدیم ولی اونا....

هیچی دیگه بچه ها جوش اوردن و یکی از بچه ها داشت دعواش میشد که دیگه مربیا و داورا اومدن همه رو ساکت کردن

ولی من زورم گرفت که ایدا(همون شماره هفت) از همهشون قویته و گل میزنه ولی هیچ وقت تا به حال نتونسته وقتی من دفاعش میکنم از دستم در بره خودشم خوب میدونه اومده به من میگه(دقت کنید به من میگه!)

حالا بازی بردو باخت داره اشکال نداره!

منم بهش گفم که من از باخت دیگه ناراحت نیستم از حرف های بچه های تیمتون اعصاب من و بقیه خورد شده خودتون رو یادت نیست چطور ناراحت بودین و گریه میکردین؟؟؟ ما چیزی به شما گفتیم.

اونم گفت بچه ها که چیزی نگفن ولی من از طرف تمام تیم عذرخواهی میکنم..

 

حالا کلی معلممون بچه ها رو آروم کرده که دیگه بیخیال شید گریه نکنید برید مدال هاتون رو بگیرید و همه رو به صف کرد دید یه نفر کمه 

رفتن دختره رو از توی ماشین اوردن(از ناراحتی زودتر همه رفت تو ماشین) دختره اومد داخل صف

بعد یهو بغضش ترکید زد زیر گریه و دوباره کل صف گریشون گرفت....:|

خلاصه یه بازی رو به نا حق بردیم و دوم شدیم

تازه بچه ها که توی زمین بودن گفتن چند بار فل زدن حتی یه بار هم یکیشون گفت:

وای خوب شد داور ندید!

البته وقتی یکی از داورا معلم تیم حریف باشه هم این طوری میشه دیگه...

هنوز هم اعصابم از سر اون روز خورده....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

27 ابان:

با هسا مسابقه داشتیم. و پکوندیمش!

10-2بردیم هسایی ها اصلا فکر نمیکردن از ما ببازن چو پارسال با اختلاف زیاد برده بودن

منم که راند اخر گذاشت توی بازی که دیگه نزدیک حلقه هم نتونستن بیان!

بازی بعدی بازی اخره دوباره با حجاب.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلاااام  بلاخره برگشتم!

................................................

بازی اول 2شنبه 21 ابان:

مسابقات شروع شده و من توی تیم هستم و تا حالا که همه چیز عالی بوده(به جز این که من کاپیتان نشدم چون گفت کسی که سنش از همه بیشتره کاپیتانه و من نیمه اولی بودم:|)

بازی اول با مدرسه ماسیس بود که 5-9 بردیم وای که چقدر استرس کشیدم منو فقط 2 دقیقه اخر گذاشتن توی بازی و طبق معمول من همیشه یه استرس خاصی برای اولین مسابقه دارم و این دو تا با هم مخلوط شدن و اندازه یه سال پیرم کردن:|

ولی تلافی پارسال خوب در اومد مثلا پارسال کاپیتان ما رو با لگد زدن به پاش و مجروش کردن امسال کاپیتان خودشو ن اسیب دید!

...................................................

بازی دوم 3شنبه 23 ابان:

با مدرسه حجاب مسابقه داشتیم

وای که چه قدر ققبل مسابقه حرف زدن مخصوصوا این شماره7 که پارسال من دفاعش میکردم و نزاشتم درست بازی کنه:)

هی میگفت ببینیم امسال چی میشه:|

داشتیم از کنار تیمشون رد میشدیم به یکیشون گفتم تو چه قدر شبیه یکی از دوستامی!

بعد یکیشون دراومد به من گفت تو هم با این موهات شبیه اسبی:| بعد یکی دیگشون گفت اره بچه نجیبه:|

من هم که قیافم به این خنثی حالت در اومده بود به چند دلیل هیچ چیز نگفتم:

1.جواب ابلهان خواموشی است

2.گفتم یهو شر میشه واسه خودمون بد میشه

3.نمیدونستم باید چی بگم

4.عادت ندارم یه نفر یه چیزی بهم گفت جوابش رو بدم اصلا همچین ادمی نیستم!

5.گفتم حالا توی مسابقه حالشون رو میگیریم!

ولی دلم میخواست اون لحظه برم با مشت بزنم توی صورت دختره!عصبانی

من از اول تا نیمه بازی داخل زمین بودم و وقتی اومدم بیرون تا خونه گلوم هنوز میسوخت چون سرما خوردم:|

بازی 5 دقیقه اول خوب بود و ما جلو بودیم ولی بعدش...

از زمانیم که من اومدم بیرون دیگه یهو اونا افتادن جلو ما 5 بودیم و اونا 9 بچه ها هم استرس گرفته بودن الکی هی خطا میکردن

دیگه 5 دیقه اخر کلی قسم قرانشون دادیم که سر جدتون درست بازی کنید و توی همون 5 دقیقه ما شدیم 13 اونا شدن 9 ! و این گونه شد که ما بردیم!

وای که چقدر کیف داد حسابی دهنشون بسته شد حاضر بودم همه ی مسابقه ها رو ببازیم ولی ایو ببریم

حسابس دهن حجابی ها بسته شد زورشون گرفته بود حسابی!

شماره هفتشون که کاپیتان بود بهشون میگفت:

این بچه ریزاشون با این قد کوتا هشون توپ های ما رو ریباند میکردن ولی شما خودتون نمیتونستید؟

وای که چقدر دلم خنک شد!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٢ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخرین مطلبی که نوشتم رو خوندم دیدم مل اوم موقع هستش که تازه جودی ابوت رو خونده بودم!

از اون موقع خیلی اتفاق افتاده که ننوشتم:

مدرسه رفتم!،گوشی خریدم،رفتیم شمال،عروسی،لنا و....

وای حالا باید همه ی اینا رو تایپ کنم!

......................................................

واقعا من این جا دارم با کی حرف میزنم؟؟ ؟ :|

قبلا مسخره میکردم میگفتمم این خارجی ها با دفتر خاطراتشون حرف میزنن میگن : دفتر خاطرات عزیز سلام!

حالا میبینم خودم دارم با یه وبلاگ حرف میزنم:|

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیدونم چرا حوصله تایپ ندارم وگرنه چند صحفه حرف دارم که بنویسم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خدایا به ادم های خجالتی یکم رو بده خیلی گناه دارن!

 

امین!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

احوال امروز همه بدون شرح است...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

هوا بس ناجوان مردانه نا معلوم است!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

یه چیزی کشف کردم!

قبل از این که بیایم شاهین شهر خیلی تنها نبودم بیشتر مظلوم* بودم! ولی الان هر دوتاش باهم هستم!

...............................................

*بهتره به جای مظلوم تو سری خور بزاریم چون توی مدرسه همیشه ضعیفه بودم هنوز هم هستم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داشتم به عکس ها قدیمی داخل وبلاگ نگاه میکردم باخودم فکر کردم:

که چقدر هممون عوض شدیم چه قدی!،چه قیافه ای و چه ذهنی

ارزو هامون،افکارمون،هدف هامون،زندگیمون، کلا همه چیز 180درجه تغییر کرده

اونایی که توی عکس ها هستن خیلی سادن خیلی شاد ولی الانی ها رو نمیدونم...

دوستام رو که خیلی وقته ندیدم و فقط گاهی وقتا تلفنی ارتباط داریم

این فامیلامون هم که شناخت درستس ازشون ندارم فقط میدونم من یکم بینشو عجیب الخلقه هستم و من رو بچه مثبت یا بچه مامانی صدا میزنن:)

کاشکی هممون هنوز اندازه ی همون موقع بودیم و هیچ دروغ و

پنهان کاری بینمون نبود صاف و ساده

اخی کیوان روش نمیشد با من بره بیرون میگفت:

-نه یه وقت دوستام فکر میکنن دوست دخترمه!

حالا دیگه حوصله نداره منو ببره زمین بسکت که خودش اونور با دوستاش فوتبال بازی کنه منم واسه خودم بسکت!

دریا هم که دیگه درست نمیشناسمش از اولم زیاد با هم جیک تو جیک نبودیم! ولی بازم...

درسته ما دختریم ولی اغلب طرف پسرای فامیله و منو اکثرا با همون نام های محبت امیز صدا میزنه!

امیر حسن هم قبلا یکم رو اعصاب بود چون همیشه وقتی کیوان بود میرفتیم خونشون ولی با هم خوب بودیم مثلا یه بار منو اونو کیوان فیلم ترسناک ساختیم

حالا رو اعصاب تر شده:دی

چه با کیوان چه بی کیوان کلا حرص میده فکر میکنه چون 2 سال بزگتره خیلی بزرگه(البته قدی خیلی بزرگه!) معمولا هم مثل کیوان هر چی من میگم میگه نه

تینا همون که بود هست! هنوز زیر ده ساله!

و اما خودم!

منم خودم که کلا رفتم تو یه فاز دیگه!!!

شعر میگم،داستان مینویسم،وبلاگ اپ میکنم،طرفدار هری پاترشدم،و با بقیه هم سن هام حرص میخورم!

ولیاگه هنوز زیر ده بودم چی میشد!

....................................................................................................

خیلی مطمعن نبومدم که هیچ کدوممون ذهنی بزرگ شدیم یا نه پس روش خط کشیدم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بابا من از همین جا اعلام میکنم نمیخوام از طریق اینترنت پول دربیارم!

روانیم کردید بابا!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

توجه                                               توجه
سلام به وبلاگم خوش اومدید.

1.این جا فقط و فقط خودم مینویسم . هیچ مطلبی کپی نیست به خاطر همین وبلاگ قفله.

2.اگه یه مطلبی کپی بود متنش رو  داخل نظرات همون پست میزارم.

3.لطفا خسیس نباشین و یه نظر کوچیک بدید !

.4 اینجا فقط یه قانون داره: نظر ها رو بدون اسم ارسال نکنید!

5.پشت کلمات کلیدی این وبلاگ چیزی متفاوت تری از انجه که شما می اندیشید پنهان شده! از ان ها استفاده کنید (مثلا "عصبانی" یعنی راجب چیزی که عصبانیم کرده نوشتم)

ممنون.

 راستی مطلب "امریکایی در ایران"رو حتما بخونید!

 

                                             

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٠ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چقدر من این قالب رو دوست دارم!

خیلی دنبالش بودم .

کد پرشین بلاگش رو پیدا نکرده بودم...تا امروز بلاخره پیدا کردم

البته منوی قالب یکم مشکل داره که میدم بابام درستش کنه:)

قالب قبلی انگار بارام غریب بود!

قالب مشکی رو به سایر قالب ها ترجیح میدم نمیدونم چرا!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

قصد تعریف از خود ندارم فقط وضعیت رو شرح دادم

تازه انضباطم رو از عالی خیلی خوب دادن:(

                              

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

 

رولینگ هر منظوری را که خواسته در این داستان قرار دهد، با مهارت تمام به نحوی قرار داده که یک کار صرفا اهانت آمیز نباشد

من یکی از خوانندگان مجموعه کتاب های هری پاتر و بینندگان فیلم های هری پاتر هستم. مدتی پیش که تازه کتابهای هری پاتر را به پایان رساندم، به بخوردم، که تقدیم خوانندگان جست و جوگر می کنم .شایسته است پیش از هر چیز به خلاصه ی داستان توجه فرمایید:


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز تولد 13 سالگی من و 2 سالکی وبلاگمه!!!!

اینم کادوی خودم:

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

توجه

اون زمانی که من اهنگ "james arthur— imposible" رو تر جمه کردم هیچ بشری ترجمه نکرده بود! یا حداقل توی اینترنت پخش نکرده بود .

چون من تموم نت رو گشنتم و وقتی هیچ ترجمه ای پیدا نکردم اون اهنگ رو ترجمه کردم

بلههههه!!!

زحمات ما رو زیر سوال نبرید:)!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٩ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

فقط 2 روز دیگه به تولد من و وبلاگم باقی مونده!!!هورا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

ساعت حدودای پنج هستش،فقط من بیدارم،روزه گرفتم:)

 روزه کسایی که روزه گرفتن قبول باشه انشالله:)

ما رو هم دعا کنید:)

.........................................

خوابم نمیاد!!! چشم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

به زودی میخوام وبلاگ رو به سایت تغییر بدم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

من دیشب ساعت 1:30 برگشتم. خیلی خوش گذشت جای شما خالی. البته یه نکته های منفیی هم داشت ولی کلا خوش گذشت.

الان حال ندارم بعدا بیشتر مینویسم عکسام رو هم میزارم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بچه ها بلاخره دارم میرم مشهد!تشویق

همید الان داریم از خونه میزنیم بیرون 4 روز هم اونجاییم

فقط حیف که نشد با قطار بریم داریم به خاطر همین داریم با هوا پیما میریم.

بلاخره امام رضا ما رو هم طلبید و قسمت شد بریم.فرشته

از این به بعد من رو "مشهدی شیدا!"یا "مش شیدا" باید صدا کنید!:) نیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دوستان این سایت بابامه:

iranjoy.com

خیلی وقته چیزی ننوشته برید نظری ایمیلی چیزی بزنید تا شاید دوباره وب سایتش رو فعال کنه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دوستان این سایت بابامه:

iranjoy.com

خیلی وقته چیزی ننوشته برید نظری ایمیلی چیزی بزنید تا شاید دوباره وب سایتش رو فعال کنه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دوستان این سایت بابامه:

iranjoy.com

خیلی وقته چیزی ننوشته برید نظری ایمیلی چیزی بزنید تا شاید دوباره وب سایتش رو فعال کنه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اقا این دوستای ما خودشون که هدایت نشدن هیچ میخوان ما رو هم مراه بکنن.

انقد ما توی گوش اینا خودیم نرید سراغ این کارا ادم نشدن که هیچ میگه بیا برو با داداش دوست پسر من دوست بشو!

بعد بهم یه کارت داد که انگار پسره درست کرده یه قلب بود که کنارش نوشته بود j.s (بیسواد شیدا با sh هستش! اون j هم به معنای جواد بود فکر کنید!) زیرشم شمارش بود و زیر شماره هم یه جمله عشقانه!
منم خیلی رک بهش گفتم اگه دوباره راجبش حرف بزنی به مامانم میگم ( البته مامانم خبر داشت! من عادت ندارم چیزی رو از مامانم پنهان کنم!)

امروز اومد بهم گفت شیدا از دستت رفت داره میره کانادا!

منم گفتم که اولندش! :من میخوام برم انگلیس!

دومندش!:حالا حتما منم میبرد!

سومندش!:یهویی هفته ی دیگه داره میره؟

چهارمندش!:به من چه!

پنجمندش!:مگه قرار نبود حرفش رو نزنی!

و فعلا مثل این که بخیال شده !

پس شد انچه شد!

...............................................................

ببینید ندیده چطور خاطرم رو میخوان چه برسه که ببیننم!:دی

هی میگفت خوشگله دیروز اومده بود دم مدرسه اقم گرفت!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

داشتم فکر میکردم که امار بازدید وبم رفته بالا که روزی 10تا نظر دارم بعد فهمیدم که نخیر فقط یه نفر هستن که میان وبلاگ من.

ادمای قبلیم که هر چی میرم وبلاگشون نمیان خوب بابا دونفر دیگه هم بیاین نظر بدید!

اخه کی بدش میاد که بیان وبلاگش نظر بدن فقط ارمان های امام رو زیر پا نزارید!فرشته

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/۱٤ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

این کامپیوتر و اینترنت هم معضلی شده

اشاره میکنم به این تصویر:

 

همچین بدبختی داریم اجازه نمیده بریم سر کارای مهمی که داریم .

میکم یه لحظه میشینم میبینم ساعت میشه 12شب!

وضعیت رو اعصابیه!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام!

ادرس ایمیلم رو قرار دادم البته نمیدونم به کار میاد یا نه!

راستی یه تشکر از اقای سامان که چند وقته با نطراتشون منو خوش حال میکنن. هر دفعه که میام یه ده دوازده تا نظر دارم انقدر ذوق میکنم!فقط نمیدونم چرا ادرس و نشونی از خدشون نزاشتن که با سر زدن به وبلاگشان جبران کنیم!

امار بازدید وبم هم خیلی بلا رفته البته بشترش به خواطر متن و ترجمه ی اهنگه.

الانم سر حریم سلطان فداکاری کردم اومدم با لپتاپ بابام پست میزام!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

من رای نمیدم!

 

خیلی خوب چرا یهو سیاسی میشید اخه مگه من 18 سالن شده چهارسال سال های قبل هم نتونستم رای بدم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بابا لپ کلام:

مرده شور هر چی سیاست و تحریم و بازی های سیاسی و بورس و نمودار و سیاست مدار و کشور دوست و دشمن و جنگ و نژادپرستی و نابرابری و اختلاف طبقاتی و فقیر و غنی و ظلم و شمال و جنوب و شرق و غرب و بد و خوب و درست و غلط و جواب و زورگویی رو و له کردن و ادیده گرفتن و ی اعتمادی و خیانت و دوروغگویی و...

اوف یکم خالی شدم:)

........................................................................................

این پست کشور خاصی مربوط نمیشه،منظورم توی کل دنیاست همه ی ادما دارن قربانی این چیزا میشن

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اگه یکی هر روز کار های جدیدی برای اذیت کردنت انجام میده...

خوش حال باش چون دغدغه ی زندگی یکی هستی!

بیچاره اونیه که فقط موقع امتحان ها یادش میوفتن

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میخندم،اما خنده هایم تلخ است،پشت خنده هایم گریه ها پنهان است...

هر که حرف های خنده هایم را بفهمد گریه اش میگیرد!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دفتر خاطرات عزیز:

فردا داریم میریم باغ ابریشم من تنهام نمیزارنم که با خودم mp3 بیارم:( ناراحت

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دور جدید سفر های استانی زلزله شروع شد! اصفهان،بوشهر،کیش...!

پیشاپیش زیر اوار موندن خودم رو در یکی از این زلزله ها تسلیت میگم!

.....................................................................................

خدای میخوای انقدر رو ویبره باشیم تا کلا بریم روی سایلنت؟

.....................................................................................

دیشب ساعت یک اصفهان زلزله اومد یکی دو ثانیه لرزیدیم!

.....................................................................................

جمله ی اول از:تالار بورس!

جمله ی دوم از: فیس بوق!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۳۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میبینم تعطیلات تموم شده همه دپرسن!

ما مدرسه ای ها که تازه روز اول فهمیدیم چه قدر درس ننوشته شده داریم!

شنبه باید چهارتا رسم ببرم اوضاع خرابه!نیشخند

.............................................................

پ.ن: من اینجا واسه کی مینویسم؟

تحقیق کردم دیدم واسه دله خودم!(دروغ سیزده با تاخیر!)(چرا نظر نمیدین؟)

ولی اینجا حکم دفتر خاطرات برام پیدا کرده!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

واقعا از این شعار دادناتون خسته نشدید؟

روی پروفایل فیس بوکتون هی مینویسید خدا مینویسید پیغمبر ولی توی عمل کردن...

کلا ما عادت شعار دادن داریم مرگ بر این مرگ بر اون وای خدا پیغمبر عاشقتونم...

ولی اخه یکم فکر کنید ما چرا داریم به اون مرگ میفرستیم؟ واقعا اینو میخوایم یا ساندیس؟

هی میاین کورش کورش میکنید و میگید من بچه ی پارسم ولی رفتارتون نه کردارتون نه گفتارتون نیکه...

وختی هم که میرید تخته جمشید و مقبره ی کورش ترقه میزنید

انقدر خدا خدا میکنی ولی نه قرانش رو میخونی نه براش نماز و روزه میگیری...

واقعا چرا ما این جوری هستیم؟؟؟

یکم سعی کنیم خودمون رو درست کنیم اگه نمیتونیم بجاش انقدر شعار ندیم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

وای

کمک دارم به سمت ارایش کردن میرم که خیلی بدم میاد!خنثی

الان عادت کردم برق لب بزنم!

یه موقه ها هم کرم میزنم

وایییی خدایا منو به این سمت نبر!نگران

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دو تا سوال خیلی مهم دارم ازتون

1.ناخونام دارن نابود میشن! نگاشون میکنی میشکنن! چی کارشون کنم؟(به جز داخل اب لیمو گزاشتن)

2.صورتم از قبل تیره تر شده چی کارش کنم(چند ماهه یکم لاغرتر شدم)

ممنون

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اخه این چه وضعشه ؟

من بابام رو لینک کردم ولی بابام لینکم نکرده توی وبلاگ قبلیم از سایتش برام کلی بازدید کننده میومد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

کیا مثل من عیدشون بی برنامه توی خونه یه گوشه ولو هستن و تلوزیون میبینن و یا پای کامپیوترن؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

 

اینو خودم درست کردم

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بالاخره نظرات ما هم 200تایی شد !

مرسی از نظرای خوبتون به امید روزی که 300تایی بشیم

و عیدتون هم مبارک باشه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

عیده همهگی یه روز جلوتر مبارک

چهار شنبه سوری هم خوش بگذره انشاالله

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

 

و همکنون برای اولین بار:

متن و ترجمه ی اهنگ:James arthur— Imposible

ترجمه توسط: شیدا رشیدی

.

.

.

.

.

.

I remember years ago
من یاد میارم سال ها پیش
Someone told me I should take
کسی به من گفت باید
Caution when it comes to love

در مورد عشق احتیاط کنم
I did..
ومن کردم...
And you were strong and I was not
و تو قوی بودی و من نبودم
My illusion, my mistake
این توهم و اشتباه من بود
I was careless, I forgot
l
و من از بی دقتی فرموش کردم
I did
اره (من از بی دقتی فراموش کردم ) من کردم.
And now when all is done
و حالا ، وقتی همه چی تموم شده
There is nothing to say
و دیگه چیزی واسه ی گفتن نیست
You have gone and so effortlessly
تو ناپدید شدی و بدون تلاش
You have won

تو بردی
You can go ahead tell them
تو میتونی بری به اون ها بگی
Tell them all I know now

تمام چیز هایی که من الان میدونم رو بگی
Shout it from the roof tops
از روی پشت بام ها فریاد بزنی
Write it on the sky line
روی خط اسمون بنویسیش
All we had is gone now
هر چیز بین ما بوده تموم شده
Tell them I was happy
به اون ها بگو که من خوش حال بودم
And my heart is broken
و حالا قلبم شکسته
All my scars are open
تمام زخم هام باز شده
Tell them what I hoped would be
بهشون بگو که من به چه چیزی امیدوار بودم
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Falling out of love is hard

از یه عشق بیرون اومدن سخته
Falling for betrayal is worst

و بیرون اومدن ( از عشق ) به خاطر خیانت بدترینشه
Broken trust and broken hearts
اعتماد ها و قلب های شکسته شده
I know, I know...
میدونم ، میدونم
Thinking all you need is there
فکر می کنی تمام چیز هایی که لازم داری اونجاست
Building faith on love and words
با عشق و کلماتت اعتماد به وجود میاری
Empty promises will wear
که وعده های تو خالی رو میپوشونن
I know, I know...
میدونم،میدونم. .,
And now when all is gone
و حالا که همه چیز تموم شده
There is nothing to say
و چیزی برای گفتن نمونده
And if you're done with embarrassing me

 و اگه کارت با شرمنده کردن من تموم میشه

On your own you can go ahead tell them

 و میتونی اون طوری که خودت دوست داری بری براشون تعریف کنی

Tell them all I know now
تمام چیز هایی که من الان میدونم رو بگی
Shout it from the roof tops
از روی پشت بوم ها فریاد بزنی
Write it on the sky line
روی خط اسمون بنویسیش
All we had is gone now
هر چیز بین ما بوده تموم شده
Tell them I was happy
بهشون بگو که من خوش حال بدم
And my heart is broken
و حالا قلبم شکسته
All my scars are open
و تموم زخم هام باز (تازه) شده
Tell them what I hoped would be
بهشون بگو من به چه چیزی امیدوار بودم
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
I remember years ago
من یاد میارم سال ها پیش
Someone told me I should take
کسی به من گفت باید
Caution when it comes to love
در مورد عشق احتیاط کنم
I did
ومن کردم
Tell them all I know now
تمام چیز هایی که من الان میدونم رو بگی
Shout it from the roof tops
از روی پشت بوم ها فریاد بزنی
Write it on the sky line
روی خط اسمون بنویسیش
All we had is gone now
هر چیز بین ما بوده تموم شده
Tell them I was happy
بهشون بگو که من خوش حال بدم
And my heart is broken
و حالا قلبم شکسته
Aaaaaaahooooooo
...................................
Tell them what I hoped would be
بهشون بگو من به چه چیزی امیدوار بودم
Impossible, impossible
(
به) غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
غیر ممکن ، غیر ممکن
Impossible, impossible
غیر ممکن ، غیر ممکن

.................................................................................................................

لینک دانلود اهنگ:http://searchmp3.mobi/imposible-mp3-arthur-feat-james?source=search&query=jame+artur+imposible

..................................................................................................................

پ.ن: این اولین ترجمه ی این اهنگه و کس دیگه ای تا حالا ترجمش نکرده

خواننده ی این اهنگ برنده ی دوره قبل x factor هستش

اینم عیدی من بود به شما!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

راست میگن

دنیا جای خوب ها نیست،بد ها هستن که میمونن.

خوب ها به بهشت میرن و بد ها داخل جهنم همین دنیا میمونن

شاید به ظاحر پیروزی برای بد ها باشه ولی در اصل مال خوب هاست

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خوب مژده میدم که بالاخره ازمون کنگ فو رو قبول شدم و کمربند زردم رو گرفتم

انشالله کمربند های بالاتر!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مینگرم به این دنیا همی                                         به دنیایی که پر است از نسل ادمی

به دنیایی که روزی بودند بنی ادم اعضای یک پیکری      که در افرینش بودند ز یک گوهری

به دنیایی که همه میزنند دم از صلح                          که کلش است یک پا حرف مفت

ان که امروز حرف صلح میزند                                     فردا با اتم بر سر کشوری میزند

کودکیست در بیمارستان محتاج یک شاهی                دیگری دماغش زیر عمل جراهی

کسی در خیابان از گرسنگی میمیرد                          ان دیگری از پرخوری رژیم میگیرد

دنیا بد دنیایی شده                                                دنیای خیلی بی وفایی شده

دل مردمانش از سنگ است                                     سرد،تاریک،پرکینه و بی رنگ است

 

شیدا رشیدی 

ساعت 1:30 دقیقه ی بامداد

شب چهار شنبه 11/25

و صبح پنج شنبه 11/26

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

خدایا نمیدونم چی کار کنم هر روز که میگذره از هدف هام دورتر میشم نمیدونم چمه اعصابم بیشتر مواقع خورده،با کوچیکترین تنشی که بهم وارد بشه حالم بد میشه،ذهنم هیچ وقت اروم نیست،انرژیم سریع تموم میشه بیشت وقتا یه جا ولو شدم،فقط وقتایی که کلاسم اونم بیشتر کلاسای ورزشی یکم میزونم،توی دلم اشوبه،دیگه اشکام محلم نمیدن و پایین نمیان و خلاصه لپ کلام: خدایا...

چه مرگمه؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

ولنتاین روز عشق نیست.روز تمام کسایی هست که تو زندگیمونن و دوسشون داریم.

ولنتاین همگی مبارک.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

امروز روز خوبی بود مدرسه ازمون علمی دادم معاون کتابم رو که ازم گرفته بود پس نداد! یه گلدون گل پامچال صورتی خریدم ( به ولنتاین ربطش ندینا!!!) اومدم خونه تا ساعت سه و نیم پای کامپیوتر بودم بعد تا چهار و چهل پنج دقیقه یه چرت زدم ( تا سه _ سه و ربع خوابم نبرد بعدشم گوشیم رو روی زنگ گذاشته بودم که بیدار بشم یکی دو بار هم با اون از خواب پریدم.) بعد یه ربعه حاضر شدم رفتم باشگاه (بسکت) توی راه حالم خیلی خوب بود و اهنگای غمگینم رو گوش ندادم.

بعد باشگاه مستقیم رفتم زبانکده و وقتی برگشتم یِشیم و خرم سلطان و...

الانم که دارم وبلاگ مینویسم!

پ.ن صفحه رو یه دو دیقه دیگه رفرش کنید یکی دو تا دیگه مطلب هست

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سهراب قایقت که پر شد...

من دارم باقایق خود همراه چند ادم درگر میروم...

اگر میخواهی قایقت رابه ان دیوانه ها بسپار و با ما بیا...

 

ویرایش 92/6/1:

من اینجا قصد نداشتم خودم رو خیلی برتر حساب کنم منظوری نداشتما!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سهراب قایقت که پر شد...

من دارم باقایق خود همراه چند ادم درگر میروم...

اگر میخواهی قایقت رابه ان دیوانه ها بسپار و با ما بیا...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

ای ایهالناس غلط کردم قایق ساختم !

قایق سنگین شده میریم غرق میشیما!!

بابا برادر من سوار نشو جا نیست سرتو ننداز پایین و شعر بخون و بیا تو !!!

((سهراب در حال هجوم مردم به سمت قایقش!!!))

.......................................................................................................

پ.ن:صبر کن سهراب
گفته بودی قایقی خواهم ساخت
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...
آری تو راست میگویی:
آسمان مال من است
پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن!!!
 بر دل سنگ زمین جای من است؟
من نمیدانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست...
کجایی سهراب؟
آب را گل کردند
 چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
 وای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند...
 تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند...
کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! دل خوش نایاب است!
دل خوش سیری چند؟!
صبر کن سهراب
قایقت جا دارد؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام یه دستی به سر و وضع وبلاگ کشیدم

عنوان وب خوبه؟ حداقل یکی جذب میشه!

از اهنگ وب خوشتون میاد؟ یعنی ماشق این اهنگم روزی صد بار گوشش میدم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام چهار شنبه کارنامه دادن ولی اینترنت در دسترس نبود!

چند هفته پیش به من سر لج بازی گفته بودن نمره انضباط بهت میدیم 9 ! که البته دو روز بعدش گفتن : نه خیر ما که با کسی دشمنی نداریم ولی بهت عالی نمیدیم بهت نمره ی خیلی خوب میدیم !

بماند که توی کارنامه زدن عالی!

خلاصه معدلم شد 19/76  فقط 3 تا 19 داشتم

ببینید چه بچه خوبیم! مژه

البته خر خون نیستم چون برای ازمون علمی هنوز چیزی نخوندم!استرس

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام بعد یه هفته اومدم میبینم هیچی نظر برام نیومده!!! البته بماند دیگه عادی شده!

خواستم بگم قسمت سری امتحانی رو برای 2 روز دیگه خوندنش برای عموم ازاده ولی بعد اون به دلیل سری مدرسه ای! نوشته ی خصوصی میشه! تا سال دیگه.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

مراحل تغییر قیافه من وقتی میبینم نظر جدید برام اومده:

 

تعجبنیشخندخنده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام

پریشب رفتم توی ایینه خودم رو نگاه کردم دیدم صورتم کامل بر جوشه به قیافم حالت wow! درومد بعد دیدم دستمم همین طوره پامم همین طوره کلا همه بدنم همین طوری پر دونه قرمزه ...

و بعله دیگه فهمیدیم سرخک گرفتیم جای شما خالی!...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

نمیخوام برم علوم بخونم نه نمیخوام!!! گریهگریهگریه

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سالم کریسمس همتون مبارک

خوش به حال خارجی ها که صبح کریسمس پاشدن رفتن هدیه هاشون رو از زیر درخت کریسمس برداشتن!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

اینجا شاهین شهرِ 24 دسامبر 2012 .

سه روز از 21 دسامبر گذشت همه هنوز زنده ایم:

 we love you pmc !!!

 

پ.ن:

_به قول معروف:اوووو داداش نوستر ضایع شد!!!

_ چرا از اعتماد ما سوء استفاده شد؟؟؟ چرا ما شنبه امتحان دادیم؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

چرا سر چیزای کوچیک انقدر بهمن گیر میدیم 

خودم میفهمم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

در بچگی کم رو بودم ارام بودم از کودکی سعی کردم بزرگ باشم ولی اشتباه میکردم
حال نوجوانم سا لم سر حال شاداب...
میدوم،میخندم،بازی میکنم،بادوستانم به گردش میروم،لحظه هایمرا در این جا به ثبت میرسانم،مسخره بازی در میاورم،و از همه مهمتر:
 
 
 
زندگی میکنم
 
 
حرف های دیگران برایم مهم نیست میگذارم هر چه میخواهند درباه ام فکر کنم خودم را زندانی افکار انها نمیکنم هنوز کوچکم هنوز کودک درونم زنده است ...    
به دنیا امدم تا زندگی زندگی کنم نه زندانی باشم
دیگران میخواهم زندگی کنم!!! 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

الان من از نظر اینترنت توی امریکام یه نظر توی همین پست میدم برید پرچمش رو ببینید .

اگه گفتید چرا؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

سلام خوبین؟؟؟ (منظورم همون دو نفری هستیلان میاین داخل وب چشم )

خوب بله این هفته من با اصرار مامانم با بابام راهی کوه صفه شدم

البته خیلی خوش گذت جای شما خالی!

ساعت 6 راه افتادیم از شاهین شهر ساعت 7 رسیدیم اونجا یه گروه 17-18 نفری بودیم که کویکشون من بودم مژه

تا ایستگاه دو تلکابین رفتیم بالا 8-8/5 رسیدیم اونجا صبحانه خوردیم جای شما خالی!!!

یک اقایی توی گروه بود که 45 بود سال بود نی میزد همه بهش میگفتن استاد منم فامیلش رو نفهمیدم شروع کرد نی زدن و... خلاصه خیلی قشنگ میزد همه ادمایی که اونجا ساکت شده بودن و گوش میدادن

بعدش راه افتادیم رفتیم بالا تر ساعت 9-10 بود رسیدیم به یه غار که انجا جشن اذرگان رو برگذار کردن از استاد هم خواستن دوباره برامون نی بزنه و دوباره ایشون با اون صدای نی قشنگش یه فضای خیلی خوبی رو ایجاد کرد.

تی گروه جوونای داخل20 سال هم بودن که دیگه کل رها با جک خنده و این چیزا گذشت

دیگه بعدش اومدیم پایین دوباره یه10 دقیقه ایستادیم من یه دهن تایتانیک خوندم استادم دوباره نی زد و همه کسایی که اونجابودن از صدای نی لذت بردن

بعدشم اومدیم پایین و خدافظ تا هفته ی دیگه

...................................................................................................................

پ.ن : خیلی دوستان به من لطف داشتن یکی از خانومایی گروه خودش وبلاگم رو سرچ کرده و اومده توی وبلاگ مدارکش هم توی نظرات پست (نظر سنجی) موجوده

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٩/۱٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بعد دو سال همستر خریدم

یه روز گذاشتیمشتو حموم رفتیم خونه مامان بزرگم در راه اب رو باز کرد رفت ( روحش شاد! )

دو ماهش بود کله شق

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/٤ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

دوستان من چی کار کنم؟

اخه عنوان رو چی بزارم که جذب بشین؟؟؟

دلنشته های یک عاشق ... یک دیوانه ..... یک بچه مثبت .....یک بی عرضه!!!... اه ز عشق تو دیوانه شدمـــ...

اخه عنوان باید این طوری باشه جدا؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

میگم مگه نظر دادن پولیه؟؟؟سوال

چرا نظر نمیدین؟؟؟عصبانی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بازی امروز رو 13 به 8 باختیمگریه

بازم با ناداوریگریه

چهار تا فول روی دست ما زدن یعنی 8 تا پرتاب ازاد! ولی براشون خطا نگرفتگریه

منم که دیگه دلم از دیروز پر بود دیگه تاقت نیاوردم و...گریهگریهگریهگریه!

و البته کاپیتان تیم رو زدن ناکارش کردن و هرچی مربی اعتراض زد انگار نه انگار و کاپیتانم به جای امید دادن میگه تیم رو حذو کنید البته من با مربی ورزشمون و مربی تیم حرف زدم و گفتن: اینا همه مزس ( با لحجه اصفهانی بخونید!)

خوب بازی فردا رو که امید ندارم ولی پس فردا رو بریم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۸/٢٩ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |

بعد از کمی تلاش من وارد تیم بسکت مدرسه شدم تقریبا بعد یه هفته هم مسابقات شروع شد اولیش که دیروز بود با تیم مدرسه ی هسا داشتیم ( هوا پیما سازی ایران ) که با بازیی عالی 24 به 2  باختیم! ( دوتا گل سه امتیازی بقیشم دو امتیازی یعنی روی هم ده تا گل خوردیم) البته هم ما شوت بازی در اوردیم هم تیمشون قوی بود هم خیلی داوری افتضاح

امروزم با مدرسه ی حجاب بازی داداشتیم 8 به 9 باختیم البته با داوری خیلی بد

یکیشون که من دفاعش میکردم سه بار منو هل داد جلوی داورم که اخراج داره ولی هیچی خطا نگرفتن بعد همون دختره الکی میگه من گردنش رو گرفتم از من خطا گرفت!

دختره هم انقدرر پررو بود میگه چرا منو دفاع میکنی؟( من کلا وقتی دفاع میکنم به قول بچه ها مثل کنه میچسبم به یارو که نتونه جم بخوره! ) دختره قانون بسکت رو نمیدونه باید دفاع همین طوری باشه تا حریف نتونه حرکت کنه

یکی دیگه از خطا ها هم که گرفته نشد خطای سه ثانیه بود من شمردم پنچ ثانیه داخل زمینمون بودن ولی خطا نگرفت


فعلا فردا با تیم مدرسه ی ماسیس داریم انشالله با داوریه خوب ببریم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط شیدا رشیدی نظرات () |



      قالب ساز آنلاین