|
دل نوشته های من
این وبلاگ منه وبلاگی با همه چیز! مخصوصا دل نوشته ها.....و در اخر نظر فراموش نکنید
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت ستاره ای بدرخشید ولی کودک توجه نکرد کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده ویک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید کودک با نامیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد ورفت ۱۳٩٠/۱٢/٤ | ۳:٤۳ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
۱۳٩٠/۱٢/۱ | ۱۱:٤۱ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
ما انسان ها چقدر جالبیم ! من خودم وقتی یک نفر نوشتهی وبلاگش رو قفل میکرد اعصابم خرد میشد ولی خودم وبلاگم رو قفل کردم! ۱۳٩٠/۱٢/۱ | ۱۱:٠۳ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
اگه شما به داستان های کوتاه بسیار زیبا درباره ی زندگی و عشق علاقه دارید حتما دو جلدکتاب تو تویی را بخونید. مشخصات کتاب: عنوان کتاب: تو تویی؟! مترجم و گرد اور:دکتر امیر رضا ارمیون ناشر: انتشارات حدیث امروز ادامه مطلب ۱۳٩٠/٧/٢٩ | ٩:٤۳ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد… روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . » ۱۳٩٠/٧/٢٩ | ٩:۳٠ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
روزی الاغ یک کشاورز به درون چاه افتاد و ساعتها گریه کرد. کشاورز تصمیم گرفت فکری به حال ماجرا کند. سرانجام به این فکر افتاد که چون الاغ پیر است بهتر است چاه را بپوشاند. الاغ ارزش بیرون آوردن از چاه را ندارد. چند تن از همسایگانش را صدا کرد تا با بیل خاکها را داخل چاه بریزند. الاغ که این را فهمید شروع به زاری کرد. اما چیزی نگذشت که ساکت شد. ۱۳٩٠/٧/٢٩ | ٩:٢٤ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریشهای بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر میکنم شما را نمیشناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا” بیایید تو و چیزی بخورید. آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمیتوانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمیتوانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟
یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره میکرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند. زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت میکنیم. بگذار بیاید و خانهرا لبریز کند! زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش میداد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق رادعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟
شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن. زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه میرفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آیید؟ این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون میماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او میرویم ۱۳٩٠/٦/٢ | ۱۱:٥٤ ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |