كد تغيير شكل موس


عشق - دل نوشته های من
دل نوشته های من
این وبلاگ منه وبلاگی با همه چیز! مخصوصا دل نوشته ها.....و در اخر نظر فراموش نکنید

ترجمه خودم

A girl asked a boy if she was pretty, he said "No". She asked him if he wanted to be with her forever, he said "No". Then she asked him if he would cry if she walked away, he said "No". She had heard enough; she needed to leave.

As she walked away he grabbed her arm and told her to stay. He said "You're not pretty, you're beautiful. I don`t want to be with you forever, I need to be with you forever. And I wouldn't cry if you walked away, I would die."

دختر از پسر پرسید : ایا من قشنگ هستم؟ پسر گفت نه. دختر پرسید : ایا می خواهی تا ابد پیشم بمانی؟ پسر گفت نه. دختر پرسید : اگه من برای همیشه برم پشت سرم گریه میکنی؟ پسر گفت نه. دختر به اندازه کافی شنیده بود اون لازم داشت که اون جا رو ترک کنه

پسر بازوی دخر رو گرفت و گفت : وایسا تو قشنگ نیستی تو زیبا هستی من نمی خواهم همیشه با تو بمانم  چون نیاز دارم که با تو برای همیشه بمانم و وقتی برای همیشه میروی پشت سرت گدیه نمیکنم بلکه میمیرم

۱۳٩۱/۱/۱٩ | ٩:٠٤ ‎ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()

تا همین چند وقت پیش با خودم میگفتم چرا همه شعر ها راجب عشق و عاشقی هست؟

چرا همیشه توی یه سایت یا وبلاگ حداقل یه پست راجب عشق هست؟

از خیلیا پرسیدم جواب ها همین بود: چیز دیگه ای گیر نمیارن- همه تو فکر عشق و عاشقین-چه سوال هایی میپرسیا...

هیچ کس جواب درست رو نداد تا با یه چیزی جواب اصلی رو فهمیدم:

عشق قوی ترین چیزیه که وجود داره (البته بعد خدا)

یا عشق قوی ترین جادو هست

من به این جواب اعتقاد کامل دارم

۱۳٩۱/۱/٧ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد…

روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »

۱۳٩٠/٧/٢٩ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش‌های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.

زن گفت: هر چه فکر می‌کنم شما را نمی‌شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا” بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟

زن گفت: نه.

آنها گفتند: پس ما نمی‌توانیم بیاییم.

غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی‌توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.

زن پرسید: چرا؟

 

یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می‌کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد.

شوهر خوشحال شد و گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می‌کنیم. بگذار بیاید و خانهرا لبریز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

 

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می‌داد،

نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق رادعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟

 

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.

زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود.

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می‌رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند.

 

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آیید؟

این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می‌ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می‌رویم

۱۳٩٠/٦/٢ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | شیدا رشیدی | نظر یادتون نره! ()

About
.............................................

Menu
.............................................
Authors
.............................................
WebLink
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................




.









Online User
/html