دختری که دوست داشته نشد. ...

خدایا چه کردم؟

چرا سرنوشتم را این گونه نوشتی؟قرار است سختی ها مرا به کمال برساند؟ 

اخر چگونه درد هایی که هر روز خورد تر از دیروزم میکند مرا کامل میکند؟

نکند کمال من خورد شدن باشد؟

سال هاست که کسی دردم را نفهمید..

فریاد های بلندم کسی نشنید.....زیرا فریاد هایم خاموش بود و عمارت دلم را میلرزاند

بین من و بالشت،اشک هایم رازی پنهان بودند و هستند.....همراز خوبیست اما اگر توان داشت تمام اشک هایم را با غم هایم میگریید..

تنها و گوشه گیر ماندم....دریغ از دوست دریغ از یک لبخند.....

گاهی با قلم کاغذی خود را ارام میکردم گاهی قطرات اشک...

بیشتر شکستم ؛وقتی به ان کسانی که به انان علاقه ورزیدم و دوستشان داشتم، از هزاران جمله ی روزانه ان ها حتی یک دانه اش به من تعلق ندارد ولی من شب رویایشان را میبینم.....

خدایا کجای کار من اشتباه بود؟ صداقتم؟ اعتمادم؟ رازداریم؟ چه چیز اشتباه بود؟

خودت میدانی چه قدر سخت است که نام خودم را گذاشتم : دختری که هیچ وقت دوست داشته نشد....

همیشه امیدوار بودم شاید یک روز کسی بالاخره ببیند و بفهمد...

شاید کسی بتواند ان غم پشت لبخند ساختگی همیشگی ام را ببیند یا بتواند چهره خسته ام را بخواند....اما کار هایی مهم تر از من داشتند..

این ها را مینویسم تا شاید روزی خوانده شوند یا شاید روزی فهمیده شوند....شاید یک روز کسی خواند و مرا درک کرد.....در کرد که پشت ان صورت خندان با لبخندی بزرگ غم نهانی است....

 

ادامه دارد....

↓↓↓↓↓↓↓

/ 1 نظر / 8 بازدید
naeim0071

باسلام و سپاس از مطالب زیباتون سرکار خانوم رشیدی خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنید و تبادل لینک داشته باشیم در صورت تمایل اطلاع بدید خسته نباشید