زمان

داشتم به عکس ها قدیمی داخل وبلاگ نگاه میکردم باخودم فکر کردم:

که چقدر هممون عوض شدیم چه قدی!،چه قیافه ای و چه ذهنی

ارزو هامون،افکارمون،هدف هامون،زندگیمون، کلا همه چیز 180درجه تغییر کرده

اونایی که توی عکس ها هستن خیلی سادن خیلی شاد ولی الانی ها رو نمیدونم...

دوستام رو که خیلی وقته ندیدم و فقط گاهی وقتا تلفنی ارتباط داریم

این فامیلامون هم که شناخت درستس ازشون ندارم فقط میدونم من یکم بینشو عجیب الخلقه هستم و من رو بچه مثبت یا بچه مامانی صدا میزنن:)

کاشکی هممون هنوز اندازه ی همون موقع بودیم و هیچ دروغ و

پنهان کاری بینمون نبود صاف و ساده

اخی کیوان روش نمیشد با من بره بیرون میگفت:

-نه یه وقت دوستام فکر میکنن دوست دخترمه!

حالا دیگه حوصله نداره منو ببره زمین بسکت که خودش اونور با دوستاش فوتبال بازی کنه منم واسه خودم بسکت!

دریا هم که دیگه درست نمیشناسمش از اولم زیاد با هم جیک تو جیک نبودیم! ولی بازم...

درسته ما دختریم ولی اغلب طرف پسرای فامیله و منو اکثرا با همون نام های محبت امیز صدا میزنه!

امیر حسن هم قبلا یکم رو اعصاب بود چون همیشه وقتی کیوان بود میرفتیم خونشون ولی با هم خوب بودیم مثلا یه بار منو اونو کیوان فیلم ترسناک ساختیم

حالا رو اعصاب تر شده:دی

چه با کیوان چه بی کیوان کلا حرص میده فکر میکنه چون 2 سال بزگتره خیلی بزرگه(البته قدی خیلی بزرگه!) معمولا هم مثل کیوان هر چی من میگم میگه نه

تینا همون که بود هست! هنوز زیر ده ساله!

و اما خودم!

منم خودم که کلا رفتم تو یه فاز دیگه!!!

شعر میگم،داستان مینویسم،وبلاگ اپ میکنم،طرفدار هری پاترشدم،و با بقیه هم سن هام حرص میخورم!

ولیاگه هنوز زیر ده بودم چی میشد!

....................................................................................................

خیلی مطمعن نبومدم که هیچ کدوممون ذهنی بزرگ شدیم یا نه پس روش خط کشیدم!

/ 0 نظر / 8 بازدید